هامون

انتظار الهه موسوی مهدیه تاریخ نگار زابل میاندره زابکس اساره سو سیستان مسیستانیها فرومد51(عباس) سیستونی ـ تقی خواچه زابل 30stomusic مسعود قدرتی کانسویه هموطن آذری من بنیاد نیمروزکانون بین المللی فرهیختگان سیستانی استان بختیاری بایگ ما ( علومی) دستان سیستان خاش ایران کوچک پایگاه خبری اوشیدا نگاه سیستان- تقی خواجه یار محمد علم - دهمرده   آرشيو   آبان 1391خرداد 1391اردیبهشت 1391دی 1390اسفند 1389آبان 1389مهر 1389مرداد 1389تیر 1389اردیبهشت 1389خرداد 1388فروردین 1388آذر 1387مهر 1387   نويسنده   هامون   آمار سايت   » »تعداد بازديدها: 2093»کاربر: Admin »مرورگر: Microsoft Internet Explorer»ورژن: 8.0»وضوح نمايش: 800 در 600پيکسل»جاوا: فعال            dotted #008000; color:#008000;BAKGROUND-COLOR:#A6E1C4} .b-g-c-red {border:1px dotted #800000; color:#800000;BACKGROUND-COLOR:#FFCCCC} .b-g-c-blue {border:1px dotted b-g-c-white {border:1px dotted #000000; color:#000000;BACKGROUND-COLOR:#EBEBEB} .b-g-c-black {border:1px dotted #FFFFFF; color:#FFFFFF;BACKGROUND-COLOR:#161616} در اين وبلاگ در كل اينترنت وبلاگ-کد جستجوي گوگل     &  تبليغات محل قرار گيري کد هاي بنر وقایع عبرت آموز تاریخ   نويسنده :  هامون سرنوشت تقسیم سیستان بین ایران و افغانستان بسیار غم انگیز است. سفر سردار علیخان سیستانی به تهران و جریان دیدارش با ناصرالدین شاه و همچنین ماجرای توطئه میرزا آقا خان نوری که قصد تحقیر سردار سیستانی را داشت و تنبیه مأمور آقا خان نوری به دستور سردار علیخان به قدر کافی در سیستان مشهور است . در این جا کافی است که دیدار علیخان با ناصر الدین شاه و راستگویی و شهامت علیخان را یادآور شویم . چرا که اگر همین شهامت نبود ، چه بسا که سیستان کنونی نیز در حاکمیت ایران باقی نمانده بود. رئیس الذاکرین در کتاب ارزشمند خود زاوسران سیستان ، گفت و گوی سردار علیخان سرابندی و ناصرالدین شاه را چنین آورده است : « (ناصرالدین شاه) پس پرسید چرا گوش فراش ما را بریده ای ؟ علیخان پاسخ می دهد که آن مرد گستاخی کرد، دستور دادم گوشش را ببرند . شاه لختی به من خیره گشت، پس گفت به همین سادگی ؟ گفتم جان باخته شیدایم. اگر اراده بر آن است که قندهار تا به کابل را به زیر شمشیر درآورده به ایران بازگردانم نیازمند به زورمندی ام و اگر جز این می کردم هیچ یک از مردان مرا ترسی نبود. پس بخندید به فریادی بلند که علیخان این جا تهران است و تهران یک شاه بیشتر ندارد. اگر بنا است که زهر چشمی در کار باشد ، زهر چشم من است ، نه از آن علیخان سیستانی . ناصرالدین شاه از سردار سرابندی می پرسد : نزد نوری نرفته ای ؟ علیخان می گوید : خیر. ناباورانه مرا نگریست و گفت علیخان میرزای نوری را ندیده ای ؟ نمی دانم چگونه دیدن این پدر سوخته را که نور چشم سفیر بریتانی است به هیچ گرفته ای؟ شاه فریاد بر آورد که علیخان او همه کاره است ، همگان برای دیدن او سر و دست می شکنند. چگونه به دیدار او نرفته ای؟ کرنش کردم و گفتم روزگارتان درخشان و بخت تان پیروز باد. نوری ها در سیستان گاودارانی هستندکه برای چاکر جان نثار دوغ می آورند. شاه بسی خندید که علیخان من این نوری را می گویم ، نه آن نوری ها را ...»[3] طنز تاریخ است که در همان زمان که سردار علیخان سرابندی با قدرت از حفظ سیستان در مقابل شاه مرعوب و عوامل انگلیس نظر آقاخان نوری دفاع می کند ، هیأت منتخب انگلیس به سرپرستی گلداسمیت عازم منطقه سیستان شده و صحبت از دو سیستان جداگانه به میان می آورد که یکی را سیستان خاص و دیگری را سیستان خارجی نام می نهد . سرانجام در سال 1875 میلادی سیستان خارجی از ایران جدا و به افغانستان واگذار شد و شهامت مردانی مانند سردار علیخان سرابندی در دسیسه های دربار محو گردید. قضاوت رئیس الذاکرین در این خصوص قاطع و گویاست . وی می نویسد : «... بازیگران باز از در دوروئی در پس پرده به تلاش افتادند تا به خواست انگلیس آشوبگران سیستان را ارزان تر بفروشند. زیرا به اندیشه آنان نه جای درنگ بود که وابستگی علیخان به دربار شاهی بیش از پیش وی را پایدار می داشت و کار جداسازی سیستان دشوارتر می شد. پس بازی پشت پرده انگلیس رنگ دیگر یافت و همزمان با رسیدن عروس بدشگون درباری به سه کوهه میرزا آقاخان نوری تن به خفت داد و پیش در آمد قرار داد ننگین 1875 میلادی را برای حکمیت انگلیس درباره سیستان فراهم ساخت.»[4]       --------------------------------------------------------------------------------   [1]  ایرج افشار سیستانی ، نگاهی به سیستان و بلوچستان ، مجموعه ای از تاریخ و جغرافیای منطقه و ایران ، بی جا ، چاپ امین خضرایی ، 1363 ، صص 201 و 202 [2]  ژنرال ریجنالد دایر ، مهاجمان سرحد ، رویارویی نظامی انگلستان با سرداران بلوچ ایرانی ، ترجمه وحید احمدی ، تهران، نشر نی ، 1378 ، ص 137. [3]  غلامعلی رئیس الذاکرین ، زاوسران سیستان ، شرح منثور و منظوم احوال طوایف سیستان ، بی جا ، چاپ نشر فرهنگ سیستان ، صصص 305 و 306 . [4]  همان ، اشاره به عروس بدشگون ، دختر شاه حمزه میرزا است که به عقد سردار علیخان سیستانی درامده بود و تقریبا هم زمان با قرارداد تقسیم سیستان به سه کوهه مرکز فرماندهی سردار علیخان سرابندی رسیده بود.     لينک ثابت |جمعه پنجم آبان 1391| موضوع: |   7 نظر   آغاز یک تراژدی برای یک قوم باستانی   نويسنده :  هامون مهاجرت و کوچ اجباری اقوام سیستانی به ترکمن صحرا در سایه سیاستهای عصر قاجار و پهلوی[1] امروزه کمتر کسی است که نداند مهاجرت سیستانیها به ترکمن صحرا به ظاهر بر اثرخشکسالی در سیستان بوده و آنقدر در بوق و کرنای آن دمیده شده که صفحات کنده شده داستان این مهاجرت را کسی ندیده و متوجه نشده است . برای اینجانب جای تعجب و شگفتی است که در کتب تاریخی به کرات ذکر شده که مهاجرت اقوام شاهسون از آذربایجان و اسکان در شمال خراسان جهت دفع فتنه ازبکان بوده ولی کسی نمی خواهد و یا اجازه ندارد در لابلای اسناد دولتی عصر پهلوی اول کنکاش کند تا علت واقعی و اساسی مهاجرت سیستانیها را به ترکمن صحرا بداند . آیا تنها علت آن خشکسالی بوده ؟ مگر این خشکسالیها در سنوات قبل از آن نبوده است ؟ مگر در خشکسالیهای قبل از قرن حاضر ترکمن صحرا نبوده است ؟ و یا اصلا در آن موقع در ترکمن صحرا اساساً اقوام غز یا تغذغز نبوده اند ؟ تا لزومی هم بر مهاجرت سیستانیها احساس نشود . شاید در آن موقع اقوام شبهه ترک معروف به غزها فجایعی مرتکب نشده بودند که منجر به ظهور عباس گالشها شود و نیازی نبوده جهت برهم زدن توازن نژادی همچون حضور ترکها در شمال خراسان حضور سیستانیها هم در شرق مازندران آن موقع توجیه شود . واقعیتی که بنا به خیلی از مصالح از ذکر آنها خودداری می شود . با توجه به اینکه این قوم شریف که مزین به ارادت خالصاله به خاندان عصمت و طهارت می باشند در روزگار امروز در این سرزمین به شدت مورد تبعیض قرار گرفته و با بدترین توهین ها مواجه می باشند که سرنوشت هر کدام از آنها دل دردمند انسانهای شریف را به درد می آورد . همان طوریکه به کاربران عزیز وعده داده بودم ناگفته های مهاجرت اجباری اقوام سیستانی را به منطقه گرگان و دشت به رشته تحریر دربیاورم ، به قول خودم عمل نموده ام منتهی جهت روشن شدن هرچه بیشتر ذهن خوانندگان و پژوهشگران لازم است پیشینه تاریخی و انسانی این خطه از ایران زمین را کنکاش نمایم تا بیشتر به اهمیت این مهاجرت ناخواسته و کوچ اجباری پی ببریم . [1] - نویسنده : هامون با تصحیح : آرزو علومی بایگی " کارشناس ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامی دانشگاه تهران " .:  ادامه مطلب :.   لينک ثابت |چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391| موضوع: |   3 نظر   سوگنامه تاسوكي   نويسنده :  هامون فاجعه تاسوکی شرمنامه قومي كه نابرادري پيشه كردند . ***   حکایت غریبی هست قصه سرگذشت من و تو حکایت غریبی هست شکوه های من در نبود تو در هنگام پر کشیدن یارانت ، حکایتهای ناگفته دارد این شیدای سر گشته از دلتنگی های هیچستان روزگار نامرادی امروز . روایت ما مرثیه عشق هست و درد فراق و ماندن یکی و پر کشیدن دیگری به دور دستهای افقی که چشم آدمی توان رصد آن را ندارد . حکایت روزگار با تو بودن در نا کجا آباد دلی پریشان و زخم خورده از نا مردمان . نامردمانی که برادران دیروز بودند و امروز نا برادری پیشه کرده اند . حکایت زخم های ناسور شده بازماندگان تاسوکی هست که هنوز خون چکانند در عزای مظلومان از قفا سربریده تاسوکی بدست پلید ترین فرزندان قابیل ، نفرین بر مذهبی که در قبال کشتن بهترین فرزندان هابیل بهشت را به پیروان ملعونش بشارت میدهد . عزیز ، کربلا ابتدای مظلومیت مظلومان تاریخ هست و نهایت شقاوت قومی فاجر که خدا را به شهادت گرفتند بر جفای خویش و کویر سوزان تاسوکی انتهای تاریخ هست ، آنجا که ترکهای لب خشکیده زمین در طلب باران آسمان خدا را به نظاره نشسته اند و تاسوکی انتهای تاریخ شقاوت نوع بشر از نسل قابیلیان آنجا که 22 نفر فرزندان هابیل ناجوانمردانه به قتل رسیدند . اي ننگ بر قومي كه حسين را با تمام مظلوميتش به قربانگاه بردند . اي شرم بر بي نامان سيه روي تاريخ كه هرچه انسانيت و ايمان بود را در تاسوكي  بباد دادند .   برادر ما از ابتداي تاريخ بوده ايم . از زماني كه زرتشت مقدس بر بلنداي اوشيدا بر دامنه هامون مقدس بيرق نيكيهاي نوع بشر را برافراشت  ،ما زنده بوديم . ما مظلوميت علي را فرياد زديم و بر غربت قهرمان كربلا گريه ها كرديم . ما حرمت علي را با تمام قداستش پاس داشتيم . حكايت ما بر باد دادن وا‍ژه هايي بود كه مظلوميت حسين را در كربلا فرياد زدند . ما زخم خورده تيغ شمشير تيمور بوديم كه آمده بود بنياد هر چه انسانيت است را پاره پاره كند . ما كربلاي ديگري در تاسوكي بنيان نهاديم تا به ابناي بشر اين درس را بياموزيم كه ميشود كربلا نبود ولي در مكتب ارباب كربلا درس پس بدهيم و دانش آموخته مكتب مظلوميتش باشيم . برادر در تاسوكي تاريخ انسانيت انسان  به انتهاي غروب خود رسيد ، سرخي خون كربلا بود كه افق خورشيد تاسوكي را رنگي ديگر رقم زد . دردها دارد اين سرزمين  مظلوم  از زخم جور نامردمان ، ما در تاسوكي فرياد زديم كه ميشود عاشق انسانيت بود و با خون خود مظلوميت مظلومان تاريخ را فرياد زد . ما ثابت كرديم كه ارزش هاي متعالي الهي در مصاف با جباران خود فروحته و فرزندان شيطان رنگ خون بخود ميگيرد . فرزندان نيمروز حكايت ايمان را همچون بيرق تمامي نام آوران تاريخ كه ايمان و مظلوميت و ازخود گذشتگي را در بازار مكاره بي ايماني به حسرت  نام و نان معامله نكردند . اصحاب مظلوم تاسوكي خون دادند تا مكتب عاشقان كربلا زده بماند . ياران مظلوم تاسوكي با نثار خون خود فرياد زدند كه ميشود انسان بود و تسليم نام و ننگ نشد ، ميشود انسان بود و كرامت انساني را با خون خود سيراب نمود و فرياد زد كه ميشود در كربلا نبود اما كربلايي شد . ياد ياران رفته تاسوكي گرامي باد      لينک ثابت |یکشنبه هفتم خرداد 1391| موضوع: |   نظر بدهيد   بر سر اسناد تاريخي سيستان چه آمد   نويسنده :  هامون   در باره این خاک مقدس کتب تاریخی متعددی نوشته اند و نویسندگانی چون ابو عبداله از راویان حدیث و ابو محمد و امیر محمد ابن مبارز و محمود ابن یوسف اصفهانی و مولف تاریخ سیستان و ملک شاه حسین ابن غیاث الدین محمد ، کتابهائی در این باره نوشته اند . از آنجائیکه این سرزمین از دوران باستان تا امروز گرفتار کشمکشهای سرحدی و حمله اقوام تورانی و مغول و تیموری و اوزبک و غز و افغان بوده و پیوسته علیرغم اینکه نوک تیز پیکان حمله به دشمنان  بوده در مواقع مقتضی سپر دفاعی جنگاوران میهن نیز بوده است و در واقع میدان کارزار قدرتها بوده حکومت های مرکز ی کمتر توانسته است به عمران و آبادانیهای آن برسد   . و در پی این کشمکشها اکثر اسناد و مدارک این سرزمین از بین رفته و باقیمانده اسناد و مدارکی که تا این اواخر یعنی دوران ملک بهرام خان _ از بازماندگان سلاطین خاندان کیانی سیستان – در دست بوده شامل کتب و رسائل ، شجره نامه های خاندانهای محلی ، فرمانها ، تقسیم نامه ها، دفتر ها و نوشته هائی نظیر اینها بوده است .  پس از فوت بهرام خان این اسناد و مدارک بدست پسر وجانشین او یعنی ملک جلال الدین افتاد . بدنبال آن شاه کامران کیانی به قدرت رسید و ملک جلال الدین را از حق موروثی خود محروم ساخت . آنچه که از دست اندازی کامران شاه باقی ماند دو باره بدست ملک جلال الدین و برادرش حمزه خان افتاد . در سال 1283 قمری مظفرالدوله حاکم سیستان شد . نامبرده به سران و بزرگان خاندانهای قدیمی سیستان دستور داد تا جمیع اسناد و مدارک و نوشته های قدیمی را جهت احراز مالکیت و احقاق حقوق قدیم خود نزد او بیاورند . ریش سفیدان و کدخدایان ،میران ، پاداران و اربابان ،کلانتران و سران هر طایفه در ارائه و تسلیم این اسناد و مدارک پیشدستی کردند و زمانی نگذشت که دسته ها وبسته ها و  طومارها  از این گونه اسناد و مدارک به دست مظفرالدوله افتاد . این حاکم از خدا بیخبر و نادان نمیدانست گذشت زمان پرده از اعمال شنیع و کردارهای ناپسند مردمان بر میدارد ، دستور داد تا جمیع نوشته ها ی گرد آورده را پاره پاره کرده و پاره کاغذها را بدست بادهای صدو بیست روزه سیستان سپرد و مدتها این کاغذ پاره ها همچون مردم این سرزمین آواره و سرگردان و بیقرار بوده اند .  کار ناشایست و ناپسند مظفر الدوله تمامی اسناد و مدارک را از بین نبرد و باز در گوشه و کنار سیستان مدارکی پیدا میشد و بیشتر اسناد و مدارک بازمانده بدست امیر اسدله اعلم سردار بیرجند که حاکم سیستان شد افتاد و بطور مسلم تا به امروز این اسناد و مدارک در خاندان ایشان میباشد و بایستی بازمانده گان ایشان پاسخگوی تاریخ باشند و گرنه تاریخ همان قضاوتی را که در باره مظفرالدوله مینماید در باره او نیز خواهد نمود . سرگذشت سنگها ی قبور و سنگهای مساجد و مدارس و نیز بناهای عمومی و تاریخی که تاریخ بنای آنها به صدها بلکه هزاران سال قبل میرسید نیز همانند سرگذشت اسنادی است که تکه پاره های آن زینت بخش بیابانها و صحاری گردید . سران خاندان کیانی که میدانستند این آثار تاریخی نمودار اعمال خیر و تمدن غنی این سرزمین میباشد آنها را در دهکده کشان جمع آوری کردند و کمر همت بر نگهداری آن بستند . تا اینکه در سال 1321 قمری بر اثر تحریک چند تن از مامورین رسمی دولت ، حاکم سیستان ( امیر اسداله اعلم )دستور داد که این آثار گرانبها گرد آوری کرده و سپس با پتک خرد نمایند و بدینگونه این آثار که هویت ملی یک سرزمین بود از بین رفت .  سیستانی که یک روز زرتشت از شر دشمنان بدانجا پناه برد ، سیستانی که همواره ناجی این سرزمین بوده است و ادبیات حماسی ایران زمین فقط با نام این سرزمین و دلاوری شیر مردانش شناخته میشود  و سالیان دراز استقلال محلی داشت و سلاطین آن سکه بنام خود می زدند بر اثر خباثت حکام حکومت مرکزی و حسودی حکام سرزمینهای مجاور و کینه توزان تاریخ که عظمت این سرزمین را خار چشم خود میدیدند و همچون برادران یوسف جهت از بین بردن آن حتی با بیگانگان نیز تبانی کردند کار مردمش بجائی رسیده که فرزندانش آواره سرزمینهای دیگر گردند و در آنجا نیز مورد تبعیض و آزار و اذیت قرار گیرند . چقدر ما مردم ناسپاسیم .     لينک ثابت |پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391| موضوع: |   نظر بدهيد   خداوند سرزمین کهن و بی پناه سیستان و مردمش را در پناه خود حفظ کند   نويسنده :  هامون   درد را از هر طرف خواندیم و نوشتیم درد بود  ..... سرزمین دلاور پرور سیستان در طول تاریخ  پر فرازو نشیب خود  همواره مورد   طمع  قدرتهای   بیگانه  بوده است   . اقتصاد قوی و نظام  اجتماعی  محکم  و سابقه تمدن  درخشان  و روحیه  سلحشوری و غیرتمندی  مردم  این خطه  از سرزمین  ایران و  فدا کاری  و دین مداری  که در نهاد مردم  آن است ، از  عواملی  بوده که همواره  از سیستان   بزرگ دژی  تسخیر ناپذیر   در مقابل  هجوم  اقوام مجاور  و حکومتهای غارتگر   ساخته  است  . اما درد از کجا آغاز شد ؟ در دو هزار سال قبل ، آن زمان که سیستان در نقطه اوج قرار داشت نقظه ای که دوران شکوه و عظمت بی چون و چرای این خاستگاه حماسه و زادگاه پهلوانیست و حافظه تاریخ ، آن را در دو هزار سال پیش با روشنی بیشتری در خود دارد . من هم از آن فراتر نمی روم و زرنگ یا درنگیا را از آن روزی که سکستان یا سیستان نامیده شد ، بسیار مختصر تصویر میکنم ، از دوران حاکمیت پادشاهی سکائی و شاهنشاهی پهلو که از آن با نام امپراطوری هندوسیت هم نام می برند و مصادف است با عصر فرمانروایی سکاهای اشکانی بر سراسر ایران . در دوران فرمانروایی پادشاهان سکایی بر سیستان که پی ریزی آن را می توانیم همان سال استقرار قبایل سکایی در سیستان ، یعنی اواخر قرن دوم قبل از میلاد بدانیم ، سیستان بزرگ در گستره ای به پهنای کرمان تا هند و به گونه ی سرزمینی با حکومتی مستقل در شرق ایران زیر فرمان فرمانروایان سکایی خودگسترده بود . سکه های پادشاهان سکائی سیستان آنروز را که نامدارترین شان گندوفارس بود ه است از جنوب شرق ایران کنونی تا پنجاب و شمال غربی هندوستان یافته اند .این امپراطوری سکایی (پهلو) بعدها بدست سکاهای کوشان از هم پاشید همزمان با پا گرفتن شاهنشاهی ساسانی در ایران ، سیستان زیر سلطه این خاندان در آمد و به دامان ایران بزرگ پیوسته ، ضمیمه میهن سراسری شد . در ایران ساسانی ، هر چند سیستان ایالتی (ساتراپ) بنام و ولیعهد نشین بود و عنوان سکانشاه را پادشاهان ساسانی با افتخار بر نام خویش می افزودند و بقول گیرشمن و کنستانتین اینوسترانتسف ، سیستانیها از ارکان اصلی قدرت امپراطوری ساسانی بودند . باز این واقعیت انکار نا پذیر است  سیستانی که  دارای حکومتی مستقل در عهد اشکانی بود ، در دوره ساسانی به درجه یک ایالت در ساختار امپراطوری بزرگ ایران ، تنزل داده شد و این را می توان اولین موقعیت پائین تر در تاریخ حیات سیاسی سیستان ، پس از دوران پادشاهی سکایی اش دانست . دومین مرحله تنزل یا افول موقعیت سیاسی سیستان با استقرار حاکمیت عرب بر سراسر ایران آغاز میشود . آغاز این مرحله از افول را  (( باسورث  و ر.ن.فرای )) از مستشرقین غربی همزمان با خلافت معاویه ابن ابی سفیان می دانند و به دلیل  روحیه ضد عربی و بیگانه ستیزی مردم سیستان مورد غضب آل ابوسفیان قرار گرفت  در این مرحله سیستان دیگر نه تنها یک ایالت برتر و ولیعهد نشین ، در خانواده ایالات ایرانی نیست ، بلکه آرام آرام ، به سطح ایالتی تابع ایالت دیگر تنزل پیدا میکند و حاکم آن از سوی حاکم خراسان تعیین میشود . چرا؟ شاید به این دلیل که اعراب هرگز نتوانستند تمامی سیستان بزرگ را دفعتا فتح کنند و تا قرن سوم اسلامی ، سیستان شرقی پیوسته با فاتحان عرب در جنگ و گریز بود و در نتیجه هرگز سیستان همچون خراسان جای امن و آرامی برای استقرار تخت حاکمیت اعراب و گماشتگانشان نبود . بعلت آرام بودن خراسان و بست حاکمیت اعراب متجاوز در آن ، مرکزیت ایران شرقی در خراسان شکل گرفت و پس از آن هم باستثنای زمان حاکمیت صفاریان ، حکومت های سامانی و ترک که در خراسان شکل گرفته بود ، پیوسته این مرکزیت را تقویت کرد و سیستان در بوته فراموشی سپرده شد و همواره در طول تاریخ مورد آزار و ظلم همسایگان قرار گرفت و این حاکمیت بر سیستان تا قرن حاضر و تا دوران حکومت پهلوی بر ایران با گماشتن امیر اسداله اعلم خراسانی عرب الاصل بعنوان حاکم سیستان بسط یافت .    مولف گمنام تاریخ سیستان در باره مجزا شدن شهرها و سرزمینهای سیستان بزرگ از پیکر این سرزمین که پس از هجوم اعراب به وقوع پیوست ، سخن بسیار روشنی دارد . او ضمن بر شمردن بلاد متعدد سیستان بزرگ ، که حتی در زمان او هم دیگر جزو سیستان نیست ، می نویسد :  این همه شهر ها به روزگار جاهلیت (پیش از اسلام) اندر فرمان پهلوانان و مرزبانان سیستان بود . تا اینکه روزگار اسلام فرا رسید و ولایت دگر گون گشت . این مطلب را که سیستان در روزگار اسلام   نسبت به دوران ساسانی بسیار محدودتر و کوچکتر شده است ، تنها مولف تاریخ سیستان نمی گوید . محمد جریر طبری تقریبا یک قرن پیش از تالیف کتاب تاریخ سیستان ، ضمن شرح فتح این سرزمین به دست اعراب می نویسد : سیستان بزرگتر از خراسان بود و مرزهای آن بیشتر بود و ناحیه ای مابین سند تا نهر بلخ مقابل آن بود و پیوسته از خراسان بزرگتر بود و مرزهایش سخت تر و مردمش بیشتر بود. می بینیم که طبری با چه تاکیدی می نویسد که سیستان از هر جهت پیوسته از خراسان بزرگتر و مهمتر بوده است . این ماجرا را تقریبا یک قرن پیش از طبری و دو قرن قبل از مولف تاریخ سیستان ، احمد ابن ابی یعقوب اصفهانی در البلدان چنین می نویسد : وآن (سیستان) سرزمینی است ارجمند و نواحی آن مانند خراسان بلکه بیشتر است . جز اینکه از هم گسسته و به بلاد سند و هند پیوسته است. نوشته مورخ فوق ضمن اینکه ادعای مورخ تاریخ سیستان را در اینکه سرزمینهای اطراف سیستان قرن پنجم از آن سیستان بوده است ، ثابت میکند این ارزش تاریخی را هم دارد که به روشنی میگوید بسیاری از سرزمینهای سیستان از آن مجزا شده و به شبه قاره هند تا کشمیر فعلی پیوسته است . حال با توجه به جنگ و گریزهای مداوم سرزمین های شرقی سیستان بزرگ در برابر مهاجمین وحشی عرب که با فرهنگ و تمدن بیگانه بودند و تا قرن سوم هجری به طول انجامید ، میتوان گمان برد که سرزمینهای آن سوتر زابلستان هرگز در اوایل اسلام به فتح کامل اعراب مهاجم در نیامد و از پیکر سیستان مسلمان شده مجزا ماند و در قرنهای بعد به اسلام گروید که پیوندهای سیاسی و شاید قومی خویش را با نیمه از پیش مسلمان شده سیستان به کلی فراموش کرده بود و در نتیجه برای همیشه مجزا ماند . از جمله دیگر کسانی که همزمان با طبری و پیش از تاریخ سیستان اشاره ای روشن به افول اقتدار سیستان در قرون اولیه اسلامی دارند، ابن حوقل است که در صوره الارض می نویسد : در روزگار گذشته خراج سیستان از این اندازه بیشتر و زمینش پر برکت تر بود و عایدی فراوان داشت. ابن الاثیر ، مورخ نامدار می نویسد : سیستان ناحیه ای آباد و پر نعمت و حتی مهمتر از خراسان بود و مرزهایش به دوردست می رسید . با توجه به همه این اسناد و نقل قولهای مستند تاریخی است که سر پرسی ساکس ، از متاخرین و از مورخین و محققین غرب ، در کتاب ده هزار مایل در ایران می نویسد : پس از انقراض پارتیان و ساسانیان ، در زمان استیلای اعراب ، بلاد قدیمی کیقباد و گرشاسب(سیستان) رو به خرابی نهاد و....... آری روند ویرانی و اضمحلال در سیستان چنان وسیع و سریع بود که بعدها مورخی بومی و شاهزاده همچون ملک شاه حسین سیستانی که بسیاری از وقایع را از  پدران آگاه خویش ، سینه به سینه می آورد ، در یافتن شهرها و آبادیهای گم شده اش در مانده ، می نویسد : ورستاق نیمروز نامها دارد که اکنون هیچکس نمی داند و معلوم نیست که هریک در چه مکانی بوده است . اما سومین مرحله از مراحل بزرگ تنزل و اضمحلال سیستان دوران هجوم اقوام ترک به ایران و ایجاد حکومتهای ترک در این سرزمین است . در طول مدت این حاکمیت ها نیز پیوسته سیستان در مسیر زوال و تجزیه پیش رفته است و بجاست اگر نوشته تاریخ سیستان را پیش از آنکه یک شعار قومی فرض کنیم یک تحلیل سیاسی و تاریخی بدانیم ، آنجا که می نویسد :: و چون بر منبر اسلام به نام خلیفه ترک خطبه کردند ابتدای محنت و زوال سیستان آنروز بود و سیستان را هنوز هیچ آسیبی نرسیده بود مگر تا این وقت ....؟؟؟؟؟؟؟ این مرحله در واقع با غلبه سامانیان و غلامان ترک شان بر بخش شرقی سیستان شروع شد و در دوره غزنویان تکامل یافت . در دوره سلجوقیان هم یکبار دیگر بقایای سیستان بزرگ از هم مجزا شد ، زرنگ و غرب سیستان به حکومت سلجوقیان پیوست و شرق سیستان همچنان در تسلط ترکان غزنوی باقی ماند . فرزندان خوارزم شاهیان ، به گواهی صفحه صدو شانزده کتاب احیاء الملوک ، همزمان با تاخت و تاز مغولان به ایران ، برفراه سیستان چیره شده ، به نام ملوک فراه ، این ناحیه از سیستان را از فرمان ملوک نیمروز مجزا کردند . بعدها به گواهی تاریخ عهد صفوی و پس از آن بویزه مجمع التواریخ مرعشی ، با توان گرفتن افغانهای غلجه ای و ابدالی این ناحیه از سیستان بدست افغانها افتاد . چنین است که در طول تاریخ ، بویژه از صدر اسلام ، هرچه از گذشته به زمان حاضر نزدیکتر میشویم سیستان کهن را پاره پاره تر و سرزمینهای آن را به ایالات همجوار پیوسته تر می یابیم .از قصدار و رخج و زمین داور و زابلستان گرفته تا اسفزار و اسپی و خواش . در هجوم مغول به ایران نیز سیستان در چهارمین مرحله از مراحل بزرگ اضمحلال خویش بیش از هر جای دیگر در مسیر افول و تجزیه پیش می رود تا جایی که حمداله مستوفی جغرافیا نویس و مورخ عهد مغول برای اولین بار در تاریخ ، سیستان را جزو قهستان (بیرجند و قائنات) یاد میکند و زابل را نه از سیستان که از قهستان میداند و قندهار را از ولایت نصف الشرقیه ؟ پس از دوران مغول ویرانی های تیمور و پسرش شاهرخ است و در پی آن ایلغار ازبک که این یورشهای بزرگ بکلی سیستان را ویران نمود و آنچه پس از این دوره باقی ماند سدهای ویران شده هیرمند و کشتزارها و خرمن های سوخته .در اینجا آخرین گروه های مقاوم سیستانی در راه گریز از این یورش سهمناک جز زن و فرزندانشان همراه ندارند که بلحاظ ترس از اسارت آنان بدست نامحرمان برکشتن آنان نیز مسمم میشوند . امروزه ضرب المثلی در بین سیستانیها رایج است که ترجمه آن چنین است (( از دربدر شدگان هندوستانیم )) شاید این ضرب المثل اشاره به آوارگی مردم سیستان داشته باشد و وجود صدها هزار تبعه سیستانی الاصل در کشمیر که نام خانوادگی آنان همسان با نام خانوادگیشان در سیستان است اشارتی به این واقعیت تلخ و گریز بی امان تاریخی باشد . کمی بعد از این مرحله شوم ، در سایه ظهور حکومت صفویه ، اندک اندک سیستان جان میگیرد و در محدوده ای کوچکتر بر آن میشود تا مدنیتی به هم بزند که باز متاسفانه دچار منازعات مذهبی میشود قسمتی از جمعیت سیستان به مذهب تسنن گرایش پیدا میکنند و حاصل این شقه شدن تفکر مذهبی جامعه سیستانی بویژه پس از مرگ نادر شاه افشار به عصیانهای مذهبی و تجزیه جمعیتی سیستان می انجامد تا جایی که اصیل ترین قبایل آن سگزی بودن خود را فراموش کرده با نام جعلی ساغزی یا طاغزی خود را از جامعه سیستانی کنار کشیده بیشترین عناد را با تبار سیستانی خویش آغاز میکنند . همزمان بااین جنگ خانگی مذهبی  استعمار فرنگی بریتانیا هم به روش خودش شروع به فرافکنی و تفرقه اندازی کرده تا حکومت صفوی را در شرق ایران تضعیف سازد  و صد البته در این کارزار عقیدتی جانب قبایل سنی مذهب سیستان شرقی را به لحاظ نفوذپذیری و ظلم پذیری این مسلک غاصب میگیرد و این ترفند در سیستان غربی کارساز نمی افتد چرا که سیستان غربی شیعه مذهب علوی  قدمتی تا صدر اسلام دارد و در نزد حکومت صفوی با تفکر شیعه صفوی و صوفیگری به لحاظ اعتقادی نیز جایگاهی ندارد و غریب میباشد . این جانبداری انگلیسیها از سیستانیهای سنی مذهب را بعدها در نوشته های  لرد کرزن می توان دید. آخرین مرحله از زوال سیستان در زمان قاجار اتفاق می افتد . بویژه پس از انقراض کامل خاندان کیانی که بقایای خاندان حکومتگر ملک نیمروز ند و آغاز آن با قتل ملک محمود سیستانی به دست نادر شاه افشار است و پس از تقسیم بقایای ویرانه های سیستان بین ایران و افغانستان بموجب عهد نامه ننگین پاریس  و بعد از قتل سردار علیخان سرابندی (خان ملک)و ضمیمه شدن سیستان به حکومت قائنات و حکمروائی خاندان خزیمه بر این سرزمین که شاخص آنان امیر اسداله اعلم خان خزیمه میباشد . با توجه به مطالب اخیر بسیار جای تاسف است که در کتب درسی و نگارشات تاریخ معاصر از دو عهدنامه ننگین عصر سیاه قاجار ترکمن چای و گلستان نام برده میشود ولی از عهدنامه ننگین و شرم آور پاریس که بموجب آن بخش اعظم سیستان بزرگ که خود به تنهائی به اندازه یک چهارم ایران کنونی بود از ایران مجزا گردید نامی به میان نمی آید . عهد نامه پاریس آنقدر ننگین و شرآور است گه حتی ذکر نام آن نیز شرم را بر خیانتکاران و وطن فروشان بیشرم مستولی میکند تا جائی که سردمداران قاجار و بازمانده های طفیلی آنان در حکومت پهلوی بخاطر لاپوشانی عمل شرم آور خود با اعمال نفوذ از ذکر و تحریر وقایع مربوط به عهدنامه پاریس در کتب درسی و تاریخی جلوگیری کردند تا جائی که امروزه کمتر کسی از عهدنامه پاریس و فاجعه ای که بموجب آن بر سر سیستان و ایران آمد مطلع میباشد .   اکنون موج دیگری آغاز شده تا تاروپود باقیمانده از آن عظمت تاریخی را از بین ببرد و آن قدرت یافتن تفکرات وهابی در روزگار امروز میباشد که کمر برقتل فرزندان بی گناه این مرزوبوم مظلوم بسته . خداوند سرزمین بی پناه سیستان و فرزندانش را در پناه خود حفظ کند .    من نمیدانم تاریخ چکونه بر این جفا قضاوت میکند قضاوت بر عهده خودتان منابع Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 1-   تاریخ سیاسی پارت ، اثر نلسون دوبواز  ترجمه علی اصغر حکمت صفحه 48 2-   تاریخ ایران ، اثر گوشتمید ، ترجمه کیکاوس جهانداری صفحه 199 3-   تحقیقاتی در باره ساسانیان اثر کنستانتین اینوسترانتسف ، ترجمه کاظم کاظم زاده صفحه 62 4-   ایران از آغاز تا اسلام ، اثر گیرشمن صفحه 316 5-   تاریخ سیستان ، نوشته ادموند کلیفورد باسورث ،ترجمه حسن انوشه صفحه 77 6-   عصر زرین فرهنگ و هنر ایرانی ، نوشته ر.ن.فرای ترجمه مسعود رجب نیا ، انتشارات سروش 7-   البلدان ، ترجمه دکتر آیتی 8-   تاریخ طبری ، ترجمه پاینده جلد 5 صفحه 2015 9-   الکامل اخبار ایران اثر ابن الاثیر 10-   احیاء الملوک شاه حسین سیستانی صفحه 1 Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /*]]-->   لينک ثابت |شنبه دهم دی 1390| موضوع: |   3 نظر   غروب عظمت سلاطین کیانی سیستان   نويسنده :  هامون   غروب عظمت سلاطین کیانی سیستان در مقالات این وبلاگ بارها یاد آور شده ام که در تاریخ تبانی پس از قرن نوزده، نام شاهان تاریخی با شاهان ساختگی عوض شده است. مثلا شاهان دو و نیم هزار سالة پیشدادیان و شاهان هفتصد و سی سالة کیانی که در ریگ بید و اوستا و در تمام شاهنامه ها و در زبان اغلب شعرای پارسی و در تمام لغتنامه ها و تواریخ دورة اسلامی از داستانها و تاریخ آنان یاد شده و دارای صدها اثر باستانی در کشور ما هستند، امروزه افسانه خوانده میشود و به جای آنها از هخامنشیان و کوشانیان و هفتالیان به عنوان شاهان باستانی آریانا و ایران بزرگ ، سخن ساز کرده و غوغا می کنند. هخامنشیانی که از آنها در هیچ متن باستانی پیش از قرن نوزده، نام برده نشده است. جدا از اَوستای زرتشت و متون پهلوی و شاهنامه ها و منابع تاریخی دورة اسلامی ، اگر تنها کتاب طبقات ناصری / قرن هفتم هجری/ را با دقت بخوانیم بسیاری از حقایق تاریخی کشور و تاریخ کیانیان برای ما روشن خواهد شد. در فصل 14این شاهکار تاریخی، از شاهان کیانی سیستان (نیمروز) و در فصل 17 از شاهان شنسبی غور و در فصل 18 از شاهان غوری تبار بامیان و طخارستان و در فصل 19 از غوریان غزنی و در فصل 20 و 21 از غلام شاهان ترک که از طرف ملوک غور در هند سلطنت می کردند، سخن گفته شده است. نگارنده از مجامع علمي و وجدانهای آزاد بشري و از روشنفكرانِ هموطن و متعهد و داراي وجدان بیدار ملي، اميد دارم كه بيش از اين راضي نشوند سانسور حقايق و ستم بر تاريخ خدمت گذاران بشري و ملي ما دوام يابد و کشور ما از افسانه ها و اسطوره ها و تاریخ خود بیگانه بماند. جوانان روشن فكر ونخبگان فكري وعلمي وطن ما، كابوس ننگين وشرم آور ايجاد شده در ذهن مردم را بشكنند وكاخ فريب ودروغ درباريان قوم گرا را از بنياد ويران سازند و براي شناخت و احیای فرهنگ و تاريخ وهويت پر بار خود بیندیشند. اگرما خود، تاریخ وهویت خود را نشناسیم، دیگران برای ما هویت و تاریخ خواهند ساخت. جامعه یی که بیگانگان برایش تاریخ بنویسند، بیچاره و بدبخت است. نویسندگان تاریخ تبانی در یک قرن اخیر آنقدر افسانه افسانه و داستانی داستانی کرده اند که امروزه در نظر بیشتر مردم ما سخن گفتن از کیانیان سخن گفتن از افسانه ها است. اگر کسی از کیانیان و از شاهنامه های آنان سخن به میان آورد، به کهنه پرستی و افسانه گویی متهم میشود. در حالی که کیانیان تاریخی و پر آوازه و نیاکان هنرمند و متمدن و مظلوم ما تا یکصد و پنجاه سال پیش از این در سیستان و لشکرگاه در همان جایگاه و شهرهای افسانه یی خود زندگی می کردند. و آخرین آنها که حکمرانیش تا حد یک حاکم محلی تنزل داده شد خان ملک سیستانی بود که در اوایل قرن نوزدهم میلادی در مقابل توقعات سرهنگ مکری حکمران نظامی سیستان مبنی بر محکومیت محمد رضاخان پردلی سر تعظیم فرود نیاورد . سیستان هیچگاه به ویرانی و گمنامی کنونی آن نبوده است. مرکز سیستان شهر زرنگ و به گفتة اروپائی ها «درنگیانا» بوده است. به قول ملک الشعرای بهار: « این شهر در هجوم تيمور خراب شد و در فتنه‏هاى ازبك و هرج و مرج اواخر عهد صفويه و انقراض ملوك سيستان از عمران افتاد و امروز در محل آن شهر قريه كوچكى است معروف به «ناد على» (؟) و در جنب آن قريه، تلّ بزرگيست و بر فراز آن تل هنوز آثار خرابه‏هاى ارگ زرنگ بر پا و قلعه و با روى كهن آن برجاست.» [1]   نویسنده تاریخ سیستان / حدود قرن چهارم هجری/ با ادبیات کهن و زیبای دری نوشته است: «علماء بزرگ خاستند از سيستان، اندر باب فقه و ادب و قراءت و تفسير؛ چنانكه به حرمين (مکه و مدینه) و شام (سوریه) و عراقين (عراق و ایران کنونی) محتاج ايشان بودند و كتب ايشان خواندند و كنون ميخوانند ... و به هيچ جاى مردم نباشد به نان و نمك و فراخ معيشت چون مردم سيستان؛ زآنچه عرصه شهر و سواد ايشان فراخ است و نعمت از هر لونى (رنگی) دارد و تا بودند آن ديدند كه بخوردند و بدادند و عادت كريم ايشان خود اين بود و اين بودست و همين باشد تا آنگاه كه جهان سپرى شود.» [2] نویسندگان انگلیسی و ایرانی معاصر همه مُقر و متفق اند که شاهان و شهزادگان کیانی سیستان ( نیمروز) و هیلمند تا قرن هجده یعنی تا ظهور نادرقلی افشار و آمدن ابدالیان افغان، در سرزمین سیستان ( نیمروز) و هیلمند به طور موروثی فرمانروائی می کردند. نگارنده عین آنچه را که این نویسندگان در نوشته ها و کتابهای خود نوشته اند در اینجا یاد آور شده و خودم از اظهار نظر پرهیز میکنم. دکتر پورداود گوید: «در روی مسکوکات ملوک کیانی یعنی امرائی که در عهد سلجوقیان و صفویان، حکومت سیستان میراثی آنان بوده و خانوادة خود را به پادشاهان کیانی داستانی (؟) منسوب می دانستند، نیمروز نقش شده است. در معجم البلدان در ماده کلمة سجستان مندرج است که کیکاوس زمین داور را خاص رستم قرار داد و در بُست (لشکرگاه. ک) خرابة طویلة اسب رستم موجود است. در شهر کرکویه در شمال زرنج آتشکده ای بر پا بوده که بخصوصه نزد زردشتیان محترم بوده و در نزد اهالی چنین شهرت داشته که رستم گنبدش را ساخته است. کوه خواجه در سیستان را اهالی نیز کوه رستم می نامند. گذشته از اینکه این گونه اسامی در سیستان یاد آور پهلوانان و بسا یاد آور داستان پادشاهان کیانی است. خرابه های بسیار که در سراسر این خاک و در کنار رود هیرمند  موجود است، نیز یاد آور عهد کهن و قدمت تمدن آن سرزمین است... این سرزمین وطن اصلی کیانیان شمرده شده، در بند هشت فصل 21 صفحه 7 مندرج است: «کیانسه (هامون) محل خاندان کیانی است... بی شک سیستان در قدیم به خرابی و بیچارگی و کم جمعیتی امروزه نبوده... خرابی عمدة سیستان در عهد استیلای تیمور لنگ (771- 708 هجری) روی داد. این درندة مغولی جویها و بندهای سیستان را ویران نمود از آن جمله است بند معروف رستم. هولدیچ می نویسد: «سیستان در قدیم  انبار گندم آسیا بود و ممکن است هم دیگر باره چنین بشود در صورتی که طرز آبیاری بسیار عالی آن را که در قدیم معمول بود بسر کار آورند.» سون هدین هم که خود این مملکت را دیده و تحقیقات عالمانه در آنجا کرده در این موضوع دانشمند فوق را تصدیق میکند.» [3] مک ماهون یک ژنرال  انگلیسی و یکی از چند نویسنده «جغرافیای تاریخی سیستان» می نویسد: «تا حدود قرن دهم میلادی، سیستان یک ولایت بسیار غنی، آباد و دارای تمدن عالی بوده و ثروت فراوانی داشت. اما همین ثروت زیاد و دارائی فراوان، بلای جان آن گردید، زیرا قبائل و طوایف وحشی یکی بعد از دیگری بر این سرزمین هجوم آورده و آن را غارت نمودند. محمود غزنوی، چنگیزخان، تیمور لنگ و دیگران [چون نادر قلی افشار. ک]  از جملة معروف ترین یغما گرانی بودند که بر سیستان دست یافته و بعد از غارت و ویرانی آنجا، سکنه را در فقر و فلاکت بجا گذاشتند. تیمور در جنگ اول خود با سیستانی ها، از آنها شکست خورد و خود نیز زخمی برداشت که باعث لنگی وی گردید و به این صفت یعنی تیمور لنگ معروف گشت. تیمور لنگ به عهد خود وفا نمود که روزی مجددا بر گشته و سکنة سیستان را به منظور انتقام کشی، قتل عام نماید. باید اذعان کرد که وی به عهد خود کاملا وفا نمود و بعد از چندین سال دو باره به سیستان مراجعت نموده و این ولایت را به معنای واقعی خود خراب و و یران ساخت و تمام سکنه را از دم تیغ بی دریغ گذراند. سکنة شهر زرنج که آن زمان پایتخت سیستان بود، مردانه مقاومت کردند. [4] فامیل کیانی که مدعی هستند نسب از سلسلة کیانیان برده و از اولاد کَی یا کیقباد مؤسس سلسلة هخامنشی (؟) می باشند، گاهگاهی در طول تاریخ و گذر ایام، قیام کرده اند تا شاید بتوانند به اوضاع سیستان سر و صورتی بدهند و قدرت و مجد و عظمت گذشتة آنرا باز یابند. ولی تلاش آنها بیهوده بوده و به منظور خود نرسیده اند، زیرا خود آنها هم مانند سرزمین شان رو به انحطاط و زوال هستند. امروزه فقط عدة معدودی از فامیل کیانی در منطقة سیستان زندگی میکنند که آنها هم در فقر و فلاکت بسر می برند. [5] سلسلة کیانی که مدتها بر سیستان و درة هلمند حکومت میکردند، بالاخره توسط نادرشاه در اوائل قرن 18 میلادی از قدرت ساقط گردید.»[6] گلد اسمید یکی از نویسندگان دیگر کتاب یاد شده نیز زوال کیانیان نیمروز به دست نادر قلی افشار را شرح داده و نوشته است: «اینک ما به دورة نادر شاه افشار میرسیم و از این دوره به بعد می باید تاریخ سیستان به دقت تحقیق شود، زیرا از این به بعد تاریخ آن از حال افسانه (؟) خارج شده و جزئیات آن [برای غربیان] روشن است. در هرحال حکومت سیستان در عهد سلاطین صفویه معلوم است که در دست ملوک کیانی بوده است. آن ها هم مدعی بودند نسبت شان به سلاطین کیان میرسد. در هنگام حملة افغان به ایران، ملک محمود کیانی حاکم سیستان بود و این شخص یا از راه حیله و یا از طریق بندوبست با مهاجمین، در آن زمان نه تنها حکومت سیستان را برای خود حفظ کرد، بلکه مشهد و قسمتی از خراسان را هم ضمیمة حکمرانی خود کرد. شاهد خوبی در دست است که وقتی طهماسب میرزا پسر سلطان حسین (صفوی] برای کمک به ملک محمود سیستانی متوسل شد، با اینکه ملک محمود دارای قدرت کافی بود هیچ کمکی نکرد و قوای خود را به نفع خود به کار برد. خلاصه ملک محمود بعدها به جزای خود رسید و به دست نادرشاه افشار مقتول شد و یکی از منسوبان ملک محمود، موسوم به ملک حسن کیانی به جای او منصوب و حکومت سیستان به او واگذار شد... اما این نیز در تاریخ ضبط است که حکمرانان کیانی در مقابل نادرشاه و برادر زادة او عادل شاه مقاومت کردند. اسامی فتح علی خان و لطفعلی خان و رشادت های آنها در جنگها هنوز ورد زبانها است و سکنة سیستان آن ها را فراموش نکرده اند. عقب نشینی امرای کیانی در مقابل قشون نادر از کنار رود هیرمند تا کوه خواجه، در تاریخ این ولایت، واقعة معروفی است. پس از مرگ نادر و عادل شاه، سیستان و بعضی نواحی دیگر به دست احمد خان ابدالی افتاد. این واقعه در 125 سال قبل بوده، یعنی زمانی که افغانستان دولت مستقلی شد. (5- 1162 ق= 51- 1748 م). درست از همین تاریخ است که کمیسر افغانستان روی آن ایستاده و ادعا میکند. وی معتقد است که سیستان قسمت لا یتجزای مملکت افغانستان است... دلایل کمیسر افغانستان تقریبا به قرار ذیل است: سلیمان کیانی تحت اوامر احمدشاه ابدالی حکومت سیستان را داشت. این شخص دختر خود را به همسری پادشاه افغانستان درآورد. در جنگها قشون به کمک پادشاه فرستاد و مالیات سیستان را به عمال او پرداخت (1160 تا 1187 ق). در زمان تیمورشاه افغان، زمان خان پوپلزائی حاکم سیستان بود. همین شخص یاغی شده و بعد مغلوب گردید (1187-1207 ق). در زمان محمودشاه افغان، بهرام خان کیانی حاکم سیستان بود و این شخص دختر خود را به کامران پسر محمودشاه داد. هنگامی که محمودشاه عازم تسخیر قندهار بود، رؤسا و سرکردگان سیستانی همراه اردوی او بودند.»[7] « جلال آباد[8] توسط ملک بهرام خان، آخرین پادشاه کیانی، به افتخار بزرگترین پسرش، جلال الدین[9] ساخته شده است. جلال الدین را همراه با پدر پیرش از سیستان راندند و نامبرده به هرات رفت در حالی که پدرش در روستای کاچیان رحل اقامت گزید. شاه کامران به جلال الدین کمک کرد و بعد از مرگ ملک بهرام، همراه جلال الدین به سیستان لشکر کشی و آن را اشغال کرد و مجددا جلال الدین را به حکومت سیستان نصب کرد. سیستانی ها در مقابل شاه کامران صف آرائی کردند ولی در یک جنگ کوتاه به سرعت مغلوب شدند. بعد از رفتن شاه کامران، مخالفین جلال الدین مجددا سر بر افراشته و او را مغلوب و از سیستان بیرون کردند. با این کار به حکومت سلسلة کیانی برای همیشه خاتمه داده شد. بعد از اخراج جلال الدین، محمد رضا خان و هاشم خان قدرت را بین خود تقسیم کردند. ابراهیم خان بلوچ هم از فرصت استفاده کرده با تصرف مناطق دور و بر جهان آباد، قلمرو خود را به ساحل چپ هلمند توسعه داد. در واقع جهان آباد را خود ملک بهرام شاه در زمان حکومت خود به ابراهیم خان بخشیده بود.»[10] «... این واقعه مصادف بود با محاصرة هرات از طرف محمدشاه (1254 ق= 1837 م)، و لذا دیگر نشد کمکی به سیستان برسد. محمد رضا و هاشم خان و بلوچ ها متصرفات کیانیان را بین خود شان تقسیم کردند.»[11] «طبق روایات محلی، قلعه فتح آخرین پایتخت شاهان کیانی بوده است و وقتی نادرشاه به آنان حمله کرد، آخرین پادشاه کیانی از قلعة فتح فرار کرد و به قلعة بالای کوه خواجه پناهنده شد.»[12] «داستان قلعة فتح به این صورت بیان میشود که امیر فتح علی خان کیانی در اثر حملة قوای نادرشاه، مجبور شد ساحل رود هلمند و قلعة فتح را تخلیه کند و به کوه خواجه پناه برد. احتمال دارد که قلعة فتح به افتخار مقاومت چندین سالة امیر فتح علی در مقابل قوای نادر، نامگذاری شده باشد.»[13] ویرانه های حزن انگیز یا شهر کیانیان نیمروز بجز جلال آباد و قلعه فتح، خرابه های بنای «کَی» یا «ناد علی»[14] در هیلمند نیز از جمله ویرانه های حزن انگیز کیانیان نیمروز است. تیت نویسنده معاصر غربی گوید: «سکنة محلی، ویرانه های ناد علی را شهر کیخسرو می نامیدند، که سومین پادشاه از سلسلة کیانی بوده است. بعضی محققین(؟) کیخسرو را همان کوروش هخامنشی (؟) میدانند که نویسندگان یونانی از آن یاد کرده اند و در حدود سال 558 قبل از میلاد به تخت سلطنت امپراطوری پرشیا جلوس کرده است. بازماندگان نسل کیخسرو هنوز هم در سیستان زندگی می کنند. اما هیچ نشانی از روزهای خوب گذشته باقی نمانده و در همان اراضی که اجداد شان قرنها با جلال و جبروت سلطنت کرده اند، با عسرت و نداری بسر میبرند.» [15] « تقریبا در تمام ولایت سیستان، هر رود خانه یا عارضة  قابل توجه فیزیکی به نحوی به روایات اساطیری روزهای قهرمانی گذشته مربوط میگردد. از جملة این موارد میتوان به قلاع سام و زال، کانال گرشاسب، دک تیر (مربوط به تیر رستم)، چخانسور ( مربوط به ازدواج دختر رستم)، آخور اسب رستم در قرنین، بند رستم در رودبار، قصر و آتشکدة رستم در کرکویه و غیره اشاره نمود. دکتر بیلو که همراه میسیون ژنرال پولاک در سیستان بود، شنید که که ویرانه های بین رودبار و چهار برجک به روایات مربوط به کیخسرو و کیقباد ارتباط دارند. چون امروزه کیانی ها هر نوع اتحاد و اتفاق خود را با افغانها و بلوچ ها انکار میکنند، میتوان حدس زد که احتمالا در دورة اشغال ولایت توسط سَکان ها (سکا ها)، اشرافیت محلی در مقابل آنها ایستادگی کرده و سعی در حفظ افتخارات محلی خود داشته است. شاید به همین دلیل است که امروزه چنان گنجینة قابل توجهی از روایات اساطیری حفظ شده است.» [16] سایکس در باره ویرانه های نادِ علی و ویرانگری نادر قلی افشار نوشته است: «... همان طور که جلو می رفتیم، مناظر عجیبی پیش روی ما ظاهر شد. منظره ی شهرهای مرده که مانند گورستان های غول آسا  در هردو طرف رودخانه، کیلومترها گسترده بودند، باقی مانده حزن آور، مساجد و خانه های سرپا و سفید گسترده شده روی هکتارها نخاله، توده های سفالینه شکسته، تپه های خاکی ناشی از ریزش خرابه ها. بارندگی در این ناحیه آن قدر کم است که گذشت یک قرن ونیم نتوانسته آثار و بقایای وحشی گری های نادرشاه ضمن اشغال سیستان را شسته و از بین ببرد یا حتی تاثیری در جهت محو این آثار داشته باشد. منطقه پر از باقی مانده شهرهای کیانی بود، شهرهایی که روزگاری تحت حکومت ملوک کیانی در اوج رونق و آبادی بودند. مقبره های آجری برخی از این ملوک در جنوب منطقه و برخی دیگر در حاشیه شمال مکران یافت می شوند. نادرشاه و چپاولگران حرام زاده اردوی وی را، به حق می توان فرزندان خلف یغما گران وحشی مغول و تاتار نامید. آن ها آنچه که توانستند بردند و آنچه که نتوانستند ببرند، ویران کردند. درست مانند کاری که یک گروه بابون (نوعی میمون) های افریقای جنوبی در باغ انگور انجام می دهند. اگر علایم و باقی مانده های سیستم عظیم کانال های آبیاری و آبرسانی نبود، انسان نمی توانست گستردگی و دامنه ی این ویرانی های کیانی را باور نماید، کانال هایی که روزگاری برای انحراف آب از هیرمند و آبرسانی به مرکز مسکونی دره هلمند، احداث شده بودند.» [17] بجز نادعلی «منظره قلعه بُست [در لشکرگاه] بسیار تماشایی و گاهی جادویی است. در بعضی قسمت های حاشیه هیلمند خاکریزها یا گورهایی وجود دارند که ساختمان آنها بسیار قدیمی اند... اما با تمام این مزایا، متاسفانه این خاکریزها [امروز] در دست مردمی قرار دارد که شاید بتوان آنها را غارتگر ترین و بیرحم ترین نژادهای تمام آسیا دانست.» [18] بازماندگان بخت گشته کیانی دریغا و افسوسا ! ملک محمد عظیم (خان ملک)آخرین بازمانده بخت بر گشتة کیانی پس از کشتار و ویرانی نادر شاه افشار تا 149 سال پیش از این (1388 ش) در هیلمند زنده بوده است و هم اکنون نمی دانیم که فرزندان آنها در کجایند؟ لندور در باره این آخرین بازمانده کیانی  می نویسد: « گفته میشد که محمد عظیم نسب از کیانیان می بَرد و به تاریخچه و هر چیزی در مورد فامیل کیانی آگاهی دارد. [19] خاندان کیانی تا حدود چهل سال پیش (یعنی 1160 ق = 1239 ش) [189 سال پیش از این (1388ش) ] هنوز قدرت خود را در سیستان حفظ کرده بودند. محمد عظیم مرد خوش سیما و خوش هیکلی بود و خود را از نژاد برتری می دانست. اما در صحبت هایش چندان تفاوتی بین واقعیت و افسانه قایل نمیشد. با این حال جای تعجب بود که چگونه مردی چون او که تمام عمر خود را در یک روستای کوچک گذرانده بود، آن همه اطلاعات از همه چی و همه کس داشت. او از ماشینهای پرنده، زیردریائی و بالن هائی که فرنگی ها میساختند مطلع بود. عقاید او تا حدی حیرت انگیز بود، ولی مرد بسیار با هوشی به نظر می آمد. مسایلی را که به وی توضیح میدادم سریعا می گرفت. بعد از سیاست، بیش از همه به پیشرفت های جراحی در طب علاقه داشت. او مطمئن بود که روسیه و انگلیس بر سر سیستان با هم در حال کشمکش هستند. او نمی دانست که کدام یک از این دو ملت قوی تر هستند ولی آنچه از خود روسها شنیده بود، حکایت از برتری روسیه داشت. ولی وقتی به حرفهای من گوش داد کاملا قانع شد که انگلیس قوی تر میباشد. او از من می پرسید: «به نظر شما کدام یک قوی ترند؟» من جواب دادم: «البته انگلیس، بدون هیچ تردیدی.» و او گفت: « شما فکر میکنید که پادشاه انگلیس یک مقرری برای من تعیین خواهد کرد که تا آخر عمرم را در رفاه بسر ببرم و نیازی به کار کردن نداشته باشم؟» جواب دادم: « پادشاه انگلیس معمولا به افراد تنبل مقرری نمی دهد. مقرری ها مخصوص افرادی هستند که برای کشور شان کارهای مهمی انجام داده باشند.» محمد عظیم گفت: « شما از یک طرف می گوئید که پادشاه شما ق تیت در کتاب سیستان خود می نویسد: «ارباب سیف الدین نیز آخرین بازمانده خانواده ای بود که در گذشته وزرا و عمال معتمد ملوک کیانی بوده اند...خانواده وی در گذشته چنان پر جمعیت بوده که یکهزار مرد جنگی به دولت میداد. با زوال خاندان کیانی، خانوده ارباب سیف الدین نیز به فنا گرفتار شد. امروزه حکام افغانی تسهیلات پیشین را از این خانواده گرفته اند. شرافت خانوادگی و تربیت عالی، علیرغم عسرت و نداری وی را از هم وطنان و همسایگانش متمایز کرده است. وی یادگار دردآور روزهای خوب گذشته خانواده خود و چشم و چراغ آن ها میباشد. ارباب سیف الدین و محمد دادی هردو انسان های پیر هستند و طبق قانون طبیعت مهمانان چند روزه این دنیا می باشند. با مرگ آنها تمام عِلم سیستان و روایات قدیمی که در سینه آنها نهفته، در خاک مدفون خواهند شد، روایاتی که بر رسی و تحقیقی مستقلانه، صداقت آنها را تایید کرده و به دیده تحقیر نگریستن به آنها نشانگر عدم حس مسؤلیت می باشد.» [21] منابع: [1]  تاریخ سیستان، چ بهار، زیرنویس صفحه 22 [2]  تاريخ‏ سيستان، متن، ص13 / چ بهار [3]  دکتر پورداود، یشتها / 2/ صص293- 294- 295 [4]  مکماهون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، صص365- 366 [5]  مکماهون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 367 [6]  مکماهون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 360 [7]  گلد اسمید، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، صص 265- 266 [8]  جلال آباد شهر کوچکی با حدود پنجصد خانه است که در دشتک در حدود 14 میلی جنوب شرقی شهر ناصری در ساحل راست کانال اصلی که از رود هلمند در جهت غرب کشیده شده، واقع است. نک: لندور، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 654 [9]  راولینسون مینویسد: «مؤلف «هفت اقلیم» که اثر خود را در انتهای قرن 16 (؟) میلادی تألیف کرده معتقد است که حاکم سیستان در آن زمان ملک جلال الدین بوده و نامبرده خود از اخلاف کیخسرو به شمار می رفته است.» راولینسون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، توضیحات 71، ص 338 [10]  اوئن اسمیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ، ص230 / نیز نک: راولینسون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، توضیحات 71، ص 338 [11]  گلد اسمید، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 269 [12]  اسمیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص181 [13]  به نقل از گلد اسمید، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، توضیحات ص249 [14]. نک: اسمیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 182 [15]  تیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص740 [16]  راولینسون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص320- 321 [17]  سایکس، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 483 [18]  فریه، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 111 [19]  لندور، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 668    لينک ثابت |شنبه هفتم اسفند 1389| موضوع: |   2 نظر   شهر زرنج پایتخت باستانی سیستان   نويسنده :  هامون          ((زرنگ)) در قرون نخستين استیلای اعراب     در اين مقاله تلاش گرديده با استفاده از مدارك و نوشته هاى جغرافى دانان و مورخان, جغرافياى تاريخى زرنگ (مركز حكومتى سيستان) كه هم اكنون يك شهر مدفون شده ايرانى است روشن گردد, به نحوى كه باستان شناسان قبل از حفارى بتوانند نقشه شهر و هر يك از تإسيسات مهم و حدود آنها را به خوبى تشخيص دهند.     سوابق تاريخى شهر و سيماى آن چون تعداد حصار و دروازه, آتشگاه, مدارس علمي, قصرها, ضرابخانه, خزائن, زندان, بازار, كاروانسرا, كویها و سراها شناسايى و توصيف شده اند. روستاهاى پيرامون شهر و سيستم آب رسانى آن و انهار و باغ ها مورد توجه قرار گرفته اند. در بخشى از مقاله به علل تباهى زرنگ چون عوامل طبيعى و انسانى پرداخته شده و در پايان به موقعيت جغرافيايى آن بر اساس نقشه هاى جغرافيا نگاران اشاره شده است.                                      شهرهاى بزرگ مظهر فرهنگ و تمدن اقوام و ملت ها هستند. تمدن ها نيز مانند انسان ها روزى زاده مى شوند, پس از مدتى به بلوغ و شكوفايى مى رسند و سرانجام به عللى مى ميرند. برخى از اين تمدن ها آثار ديرپايى از خود به جاى مى گذارند و براى هميشه در يادها و خاطره ها باقى مى مانند و برخى براى هميشه به فراموشى سپرده مى شوند.     زرنگ مركز حكومتى سيستان كه روزگارى پايتخت ايران بود فراز و نشيب هاى بى شمارى را پشت سر گذرانده است, اقوام گوناگونى به آن يورش برده و پس از تخريب قسمت هايى آن را به تصرف خود در آوردند, با اين حال, هميشه يك سيماى ايرانى - سیستانی  داشته است.     بر اساس مشاهدات جغرافيا نويسان , سيماى زرنگ مى تواند تا حدودى ما را در راه رسيدن به هويت و فرهنگ اصيل ایرانی و مهندسى پيشرفته اى كه در زمينه شهر سازى و معمارى ايران داشته ايم يارى دهد, اما با اين حال اسرار بى شمارى در دل اين شهر نهفته است كه تنها كلنگ باستان شناسان مى تواند به آنها دست يابد. متإسفانه جايگاه اين شهر عظيم و باستانى همچنان مجهول و ناشناخته است. عده اى نادعلى واقع در سيستان افغانستان را زرنگ مى خوانند و گروهى خرابه هاى زاهدان كهنه را كه در داخل سيستان ايران قرار دارد زرنگ مى دانند. اين مشكل نيز فقط با بررسى ها و كاوش هاى باستان شناسى ميسر است و تا آن زمان سخن صريحى در مورد جايگاه واقعى آن نمى توان اظهار داشت.       سوابق تاريخى     سيستان سرزمين اسطوره ها سرزمين حماسه و تاريخ همواره يكى از مراكز افتخار آفرين كشور پهناور ايران بوده است. سيستان كه اكنون درمانده و حقير مى نمايد روزگارى تاج عزت و شوكت بر سر داشت و خاك زرخيز آن انبار غله آسيا به حساب میآمد. روزگارى كه دلير مردان بزرگ آن همچون گشتاسپ, سام, زال, رستم, يعقوب... زندگى خويش را وقف ستيز با دشمنان تيز چنگال و سپاه اهريمنى بيگانگان كرده بودند.     زرتشت (پيامبر توحيدى ايرانيان) روزگارى در اين ديار به اشاعه و تبليغ آيين خويش پرداخت و اهالى هئتومنت (هيرمند) آيين يكتاپرستى او را پذيرفتند و از نخستين پيشگامان كيش يكتاپرستى شدند. بنابر كتاب مقدس ايرانيان, در بخش ونديداد, سيستان يازدهمين كشور و سرزمين با نزهت و پر بركتى است كه خداوند آن را به بهترين وجهى بيافريد. پس از گذشت چند هزاره كه اهريمن گجستیك(ملعون) در آن مرز و بوم فساد و تباهى و جادويى ايجاد كند ، سوشيانت آخرين منجى كيش زرتشتى از درياچه كانسويه (هامون) به پا خواهد خواست و چهره اهريمنى بيگانگان و غاصبان را از صفحه آن خواهد زدود.     سيستان در تاريخ پر فراز و نشيب خود جايگاه تولد و افول تمدن ها و شهرهاى بزرگ و باشكوهى چون شهر سوخته, دهانه غلامان, كوه خواجه, رام شهرستان, كركو, زرنك,... بوده است, چنان كه شهر سوخته با وسعتى حدود صدوپنجاه هكتار از اواخر هزاره چهارم قبل از ميلاد تا پايان هزاره سوم استمرار داشت. اين شهر يكى از نخستين شهرهاى متمدن پيش از تاريخ در خاورميانه و جهان محسوب مى گردد.     سيستان در گذر زمان نام ها و عناوين گوناگونى داشته است. اين نام ها و عناوين بر گرفته از معانى اقليم محل يا القاب اقوام مهاجم بدان جاست. قديمى ترين نامى كه تا كنون از سيستان مى شناسيم هئتومنت است كه در اوستا به كرات از آن ياد شده است. پس از آن در كتيبه بيستون به درنگيانا برمى خوريم كه ((داريوش شاه مى گويد اين است كشورهايى كه به لطف اهورامزدا به من رسيده است و من در اين كشورها پادشاه هستم: ايران, عيلام, بابل, آشور, مصر (كشورهاى) در كنار دريا, ليدى, ايونيه, ماد, ارمنستان, كاپادوكيه, پارت, درنگيان (زرنگ = سيستان), آريا, خوارزم, باكتريا,...     در تاريخ هرودوت از اين سرزمين با نام سرنگن ياد شده و در كتاب استرابون درنگيانا و در كتاب ايزيدور خاراكسى آنابن و درنگيانا آمده است. وجه تسميه درنگيانا يا زرنگه هخامنشى در بيشتر آثار محققين و اديبان پارسى يكى است ((اصل آن در اوستا زریا و زريه  به معناى دريا و هامون مى باشد. در پهلوى درياپ آمدهDrayap كه جزء اول آنDray)) )) ازDrayah پارسى باستان گرفته شد. بورنوف مى گويد در زند درياچه را زرايوZarayo و زرانگهZarangh گويند و كلمه زرنكا كه به قولى زرنگیها اطلاق مى شد نيز مإخوذ از همين كلمه زرانگه است. پس زريا و زرايو و زرانگه كه در اوستا به معنى درياست و دريه به همين معنا در فرس قديم (زبان دور هخامنشى) و درياپ در پهلوى و دريا به زبان امروزى درى همه يكى است و مراد از آن درياى زره مى باشد كه نام شهر زرنگ هم از آن گرفته شده است)).     مولف ناشناخته تاريخ سيستان در مورد وجه تسميه زرنگ چنين نوشته است ((اما زرنگ به آن گفتند كه بيشتر آبادانى و رودها و كشتزارها زال زر ساخت, چنان كه زال العتيق گويند اندر پيش زره و زال الحديث كه معرب كرده اند, آن زال كهن است و زال نو و او را مردمان سيستان زرورنگ خواندندى, زيرا كه موى او راست به زر كشيده مانستى)). اين نام تا قرن دوم پيش از ميلاد بر ايالت و پايتخت اين منطقه اطلاق مى شد تا اين كه در اين سده اقوام جنگجوى شمالى, سكاها به علل سياسى يا تغيير اوضاع اقليمى به منطقه هجوم آوردند و بوميان آن را مطيع خويش ساختند. از اين زمان نام قوم تازه وارد نام زرنگه باستان را گرفت.    سكستان نيز مانند زرنگه داراى تشابهات اسمى گوناگونى در فرهنگ هاى مختلف بوده كه در اين جا به پاره اى از آنها اشاره مى شود:  سكستان, ساكا, سکزستان, سجزستان, سيت, سيوستان و غيره. در مورد وجه تسميه سكستان يا سيوستان روايات مختلف است. همان گونه كه ذكر شد پاره اى از انديشمندان نام سيستان را برگرفته از قوم مهاجم سيت مى دانند كه بر منطقه تسلط يافتند.    على اصغر مصطفوى به نقل از پروفسور بيلى در مورد وجه تسميه آن نوشته است ((اين كلمه به معناى مردان است و از ريشه ساكSak) ) به مفهوم نيرومند بودن ـ چيره دست است و در ريگ ودا, كتاب دينى برهمنان, آن را همچنان لقب مردان به كار برده كه مويد فوق است) مولف تاريخ سيستان واژه سيستان را چنين معنا كرده است ((و سيو مرد مرد را گفتندى به آن روزگار و سيستان به آن گويند كه هميشه آن جا مردان مرد باشند و مردى مرد بايد تا آنجا بگذرد)).     در زمان پادشاهان پارتى و ساسانى, سكستان يكى از ايالات بسيار مهم ايران به شمار مى رفت. در اين روزگار چندين شهر و دژ بزرگ در سيستان بنا گرديد. كوه خواجه, قلعه سام, رام شهرستان, قلعه تپه, كركو و زرنگ تعدادى از اين شهرها هستند كه امروزه آنها را مى شناسيم. دودمان سورن يكى از خانواده هاى نجيب و اشرافى ساسانيان مالك بخش بزرگى از اراضى سيستان بود. اين خانواده به تبع ديگر خانواده هاى اشرافى ساسانى كه در شهرهاى با شكوه و بزرگى همچون به اردشير, بيشاپور, استخر, تيسفون, گنده شاپور, شيز,... مى زيستند شهرهاى بزرگى در سيستان بنا نهادند تا مناسب شإن و مقام پادشاهى آنان باشد. در اين شهرها ((وجوه هنگفتى براى امور فرهنگى, ساختمان مدارس و دارالعلم ها تخصيص داده شده بود. براى زيبا ساختن شهرها, ايجاد قنوات و انتقال آب كوشش مى شد... خوزستان و سيستان در ميان ايالاتى كه از توسعه بسيار شهر سازى متمتع شدند مقام اول را دارا بودند)).     بناى زرنگ     نويسنده گمنامى در رساله كوچكى به نام شهرستان هاى ايران كه يك متن پهلوى است از بانيان شهرهاى ايران نام برده است. وى از زرنگ چنين ياد كرده است ((شهرستان زرنگ را نخست افراسياب گجسته (ملعون) تورانى ساخت. او آتش پيروزگر كرگوگ بدان جا نشانيد. او منوچهر را به پذشخوارگر فرستاد و سپندارمذ (فرشته موكل زمين) را به زنى خواست و سپندارمذ به زمين (با او) بياميخت. او شهرستان را ويران كرد و آتش را بيفسرد و سپس كيخسرو پسر سياوش شهرستان را دوباره ساخت و آتش كرگوگ را دوباره برپا كرد و اردشير پسر پاپك شهرستان را به پايان رسانيد)). در اين متن به طور آشكار از شهر ديگرى نام برده شده كه قبل از زرنگ نقش مركزيت سيستان را داشته است.     شهرستان يا رام شهرستان در بسيارى از روايات مورخين و جغرافيا نويسان شهرى با شكوه ذكر شده است. اين شهر در ابتداى حكومت ساسانيان شهرى عظيم به شمار مى رفت ((و گويند كى رود سيستان برين شارستان مى رفت, مگر بندى كى آن را سوكن خوانند گسسته شد و از اين شهر آب بيفتاد. مردم رام شهرستان از آن جا برخاستند و زرنج را بنا كردند)). فاير سرويسFairservis) ) تاريخ بناى شهر زرنگ را حدود قرن ششم ميلادى در زمان حكومت خسرو اول ذكر كرده است)).     نويسنده تاريخ سيستان كه مهمترين مرجع ما در بيان سيماى زرنگ است درباره بنا كردن شهر نگاشته است ((و بنا كردن سيستان آن روز بود كه گرشاسب داناان جهان را گرد كرده بود كه من شهرى بنا خواهم كرد به اين روزگار كه ضحاك همه جهان همى ويران كند و آزادگان جهان همى كشد و از جهان به جادويى همى بر كند تا مردمان عالم را سامه اى باشد كه او را بر شهرى كه من كرده باشم فرمان نباشد. اما چنان خواهم كه نيكو نگاه كنيد و از هفت و چهار و دوازده بنگريد و به وقتى ابتدا كنيد كه سعد باشد, بى هيچ نحس, چنان كه ديگرگاه بماند, چندانى كه حد امكان باشد, هر چند كه جهان و هر چه اندر اوست بر گذر است و همه به آخر ناچيز گردد. ايشان بر فرمان او بسيار درنگ و روزگار كردند تا وقتى نگاه كردند و گفتند كه اكنون بنا كن. او ابتدا به دست خويش پى افكند, پس حكم كردند كه تا چهار هزار سال شمسى اين شهر بماند)).     ملك شاه حسين سيستانى (نويسنده عصر صفوى) كه خود اهل اين ديار است در كتاب احيإ الملوك كه در واقع مكمل تاريخ سيستان مى باشد بنيان شهر زرنگ را به گرشاسب نسبت داده است. اسدى توسى از سخن سرايان سده پنجم قمرى از رفتن گرشاسب به سيستان و ساختن شهر آن دو شعر زيبا دارد كه پاره اى از يكى در اين جا بيان مى گردد:     سپهبد گرفت از پدر پند ياد     وز آنجا سوى سيستان رفت شاد     اسيران كه از كابل آورده بود     به يك جايگه گردشان كرده بود     بفرمود خون همه ريختن     وزيشان گل باره انگيختن     يكى نيمه بد كرده ديوار شهر     دگر نيمه كردند از آن گل دو بهر     از آن خون بريگ اندرون خاست مار     كرا آن گزيدى بكردى فكار     چون آن شهر پردخت و باره بساخت     برو پنج در آهنين بر نشاخت...     گرچه سخن شاعر درباره ساختن گل از خون اسيران كابل غلو مى نمايد اما مى توان پاره اى از اوصاف زرنگ را در اشعار او دريافت. گويا گرشاسب حاكم و گو سيستان در ساخت اين شهر از مهندسين و معماران بى شمار كه هر يك از سرزمين دوردستى همچون روم و هند آمده بودند استفاده كرده است. با وجود اين زرنگ سيماى يك شهر ايرانى ـ اسلامى داشت, باره اى گلين, ارك يا دژى سر به فلك كشيده, خندقى عريض و عميق, پنج در آهنين و بند باد از خصوصيات بارز شهر زرنگ در شعر اسدى توسى است.     شهر زرنگ     زرنگ نخستين پايتخت ايران پس از هجوم و تسلط اعراب عنوان زرنج يافت. از اين رو زرنج معرب زرنگ است. اين شهر با شكوه در دشت حاصلخيز سيستان و در نزديكى رودخانه هيرمند كه در اوستا از آن به نام هئتومنت ياد شده قرار داشت ((اين شهر در موضعى در طول هشتاد و نه درجه و عرض سى و دو درجه قرار داشت)).     زرنگ نيز مانند ساير شهرهاى ايران اسلامى داراى سه قسمت عمده بود. در مركز شهر, ارك يا كهن دژ قرار داشت كه قلب تپنده شهر به حساب میآمد. شارستان فضايى بود كه قسمت مركزى و اصلى شهر را با حصارى بلند در ميان مى گرفت و جايگاه طبقه ممتاز مانند اشرافيان و زمينداران بزرگ بود. دور تا دور شارستان را ربض با شعاع سه كيلومتر و باره اى بلند و گلين احاطه مى كرد كه صاحبان حرف در آن سكونت داشتند. هر دو حصار زرنگ (بيرونى و اندرونى) از گل ساخته شده بود, زيرا در اين سرزمين به حكم آن كه كوه و معدنى وجود نداشت از سنگ و گچ بهره كافى نمى بردند. با وجود اين, حصارها بسيار قطور و مرتفع و مستحكم بود و هيچ نيرويى نمى توانست به آسانى در آن رخنه كند مگر اين كه كسانى از داخل خيانت كنند و راه نفوذ دشمن به درون شهر را باز گذارند. گويا هر يك از باره هاى بين دروازه ها نام مخصوصى داشت, چنان كه در كتاب تاريخ سيستان در جاهاى مختلفى از اين حصارها ياد شده است. هنگامى كه طغرل سلجوقى به سيستان حمله ور شد شهر را با گرفتن حصارهاى آن در دست گرفت. مولف تاريخ سيستان حمله وى را چنين شرح داده است:     ((و جنگ آغاز كرد با حصار مارجويه و ديگر روز, چاشتگاه را, حصار را بستد و صد و هفتاد مرد را از آن حصار بكشت و زنان را ايمن كرد و پيش وى كس فرستادند و همان روز به رندن آمد و رود رزق و حصارهاى آن بستدند و جمله مرد كشته شد و زنان اسير گرفتند و بعضى بيرون گذاشتند و ديگر روز به حصار مهريان و براون رفتند و بستدند)). از ديگر حصارهاى زرنگ مى توان به حصار كمر و كده عمرى اشاره نمود.     حصار بيرونى شهر را پارگينى (خندق) عميق و عريض همچون كمربندى در ميان گرفته بود تا نيروى دشمن نتواند به آسانى بر حصارها دست يابد. از آن جايى كه شهر در محلى گود و پست واقع شده بود و از سوى ديگر زمين آن زه بسيار داشت آب از درون خندق مى جوشيد و هيچ گاه خشك نمى شد. علاوه بر اين, آب هاى جارى ديگرى نيز به پارگين مى ريخت. ابن حوقل مى گويد ((خندقى استوار پيرامون آن است و اين خندق آب دارد كه از خود آن برمىآيد و نيز آب هاى جارى ديگر نيز در آن مى ريزد)).خندق علاوه بر اين كه وسيله تدافعى نيكويى در مقابل دشمنان به شمار مى رفت آب زايد بستر شهر را جذب مى نمود و در خشكى آن بسيار موثر بود. فاضلاب شهر نيز به پارگين مى ريخت, زيرا در اين شهر به علت بالا بودن آب هاى زير زمينى حفر چاه فاضلاب دشوار بود. دور تا دور خندق را نى هاى بلندى پوشانده بود. آب تقريبا راكد خندق و نى هاى اطراف آن در تابستان هاى گرم و سوزان سيستان از پشه خصوصا پشه مالاريا بيداد مى كرد و منشإ بسيارى از بيماریها بود.     حصار بيرونى (حصار ربض) سيزده دروازه بزرگ چوبين داشت. تقريبا تمام جغرافيا نويسان و مورخين با اندك اختلافى در نام ها از اين دروازه ها ياد كرده اند. اصطخرى در مسالك و ممالك دروازه ها را چنين ذكر كرده است:     ((و بر ربض سيزده دروازه است: يكى دروازه ميناكى سوى پارس رود و ديگر دروازه گرگان و سديگر دروازه شيرك در شتاراق و پنجم دروازه شعيب و ششم در نوخيك, هفتم در كان, هشتم در نيشك, نهم در كركويه, دهم در استريس, يازدهم در غنجره, دوازدهم دروازه بارستان, سيزدهم در زنگيان)).     يكى از دروازه هاى مهم ربض كه اصطخرى آن را كان ناميده, احتمالا دروازه آكار بود كه تن عمار خارجى را در آن آويختند. در سال 251 قمرى بين يعقوب ليث صفار و عمار خارجى جنگ درگرفت. عمار در اين جنگ كشته شد و پس از آن ((سر عمار را به شهر آوردند و به در طعام بر باره نهادند و تن او به در آكار نگونسار بياويختند)). دروازه ديگرى كه اصطخرى از آن به نام زنگيان ياد كرده بايد همان دروازه روذگران باشد كه يعقوب ليث و حامد سرناوك به حرب محمد بن ابراهيم قوسى از آن بيرون شدند. از دروازه ديگرى به نام حلواگران نيز ياد شده كه در جريان حمله محمود غزنوى به آتش كشيده شد. حصار درونى يا شارستان پنج دروازه آهنين داشت.     اصطخرى جغرافيانگار سده چهارم قمرى كه نوشته هاى او مرجع بسيارى از كتب جغرافيايى ادوار بعد است پنج دروازه آهنين شارستان را چنين نام برده است: ((يكى در آهنين و ديگرى دروازه كهن و از اين هر دو دروازه, راه پارس برخيزد و سيم در كركويه بر راه خراسان و چهارم در نيشك سوى بست بيرون شود و پنجم دروازه طعام به روستاها بيرون شود و اين در از همه آبادان تر است و همه دروازه ها درهاى آهنين دارد)). دو دروازه نو و كهنه كه به دروازه هاى پارس معروف بودند در سمت غرب قرار داشتند. دروازه كركويه در سمت شمال يا شمال غرب, دروازه نيشك در شرق و دروازه طعام كه پر رفت و آمدترين و مهم ترين دروازه شارستان به شمار مى رفت در سمت جنوب واقع شده بود. اهالى زرنگ پس از گذر از دروازه طعام و ربض شهر به كشتزارها, باغ ها و نخلستان ها گام مى نهادند. در اين منطقه روستاهاى مهمى چون ((سوسكن, سكوكس, ملكان, كرسواد, برنك, ادوراس, كوين, دريارود, ديار و ...)) بر سر راه آنان قرار داشت. در واقع ((سگستان از آبادى مانند صفحه نقاشى شده بود و گويى همه يك روستا بودند ولى شهرك كم داشت)).     بناهاى شهر زرنگ را مى توان در چهار گروه جاى داد, نخست اماكن مذهبى مانند مسجد و آتشگاه و كليسا و مدارس علميه كه نزد تمام طبقات شهر از احترام و جايگاه والايى برخوردار بودند و همه فرق در مراسم ها و مناسك مذهبى به دور از هر اختلافى در آن جا گرد مىآمدند. بناهاى دولتى مانند قصرها و دارالاماره ها و زندان و پادگان هاى نظامى در مرتبه دوم جاى دارند. در گروه سوم مى توان از بناهاى عمومى همچون بيمارستان ها و بازارها و كافه ها و كاروانسراها نام برد. كویها و سراها در گروه چهارم قرار دارند كه بيشتر بناهاى مردم شهر را تشكيل مى داد.     پيش از ورود اعراب به سيستان, مردم اين ديار كيش زرتشتى داشتند و جايگاه عبادت آنان آتشگاه بود. از شواهد و قرائن موجود در تواريخ و سفرنامه ها چنين برمیآيد كه در اين شهر آتشگاه هاى ممتازى وجود داشته است. به احتمال قوى پس از اين كه ربيع بن زياد در سال سى ام قمرى بر شهر تسلط يافت دستور تخريب آتشگاه ها را صادر نمود يا اين كه آنها را به مسجد تبديل كرد.    از نخستين مسجدى كه در شهر زرنگ نام برده شده و اطلاعاتى از آن در دست است مسجد آدينه مى باشد. مولف تاريخ سيستان بانى مسجد آدينه را عبد الرحمن بن سمره معرفى كرده است. ((مسجد آدينه سيستان را عبدالرحمن بن سمره بنا كرد (احتمالا سال 39 هجرت) و محراب آن حسن بصرى نهاد)). و در جاى ديگر مى نويسد ((مصلا به در پارس او عبدالله بن ابى برده ابن موساى اشعرى در زمان خلافت هشام ابن عبدالملك ـ بنا كرد)). تاريخى كه براى اين دوره مى توان تعيين نمود سال هاى 120 ـ 111 قمرى مى باشد. ملك شاه حسين سيستانى روايت نخست را در تإسيس مسجد جامع بيان نموده است.مسجد آدينه در شارستان و نزديك دروازه پارس قرار داشت. مقابل مسجد دو حوض بزرگ ساخته بودند كه آب انهار پس از ورود بدان ها به خانه هاى شهر مى رفت. نمازگزاران با آب گوارا و جارى اين دو حوض وضو مى ساختند. مسجد آدينه داراى دو آتشگاه (مناره) بلند بود كه يكى از آن دو در زمان احداث بنا و ديگرى در زمان يعقوب ليث صفارى ساخته شده بود. اين مناره كه رويه آن را مس كشيده بودند. در زير آفتاب درخشان سيستان از مسافتى دور نمايان بود و در پرتو انوار خورشيد چون طلا مى درخشيد. ابن حوقل در گزارشى آورده است كه در سال 359 قمرى گرد بادى مسجد جامع شهر را در زير شن فرو برد و تقريبا حومه شهر را احاطه كرد.     از اماكن مذهبى ديگرى كه در شهر زرنگ نام برده شده كليساى زرنگ است. زمانى كه سلطان محمود غزنوى به شهر يورش برد سربازان وى ((مسجد آدينه غارت كردند و علوى خباز را كشتند اندر در مسجد آدينه و اندر كليسا ترسا كشتند)).    شاهان صفارى در پايتخت خود اقدام به ساخت قصرهايى نمودند تا نخست در خور شإن شاهى آنان باشد و ديگر اين كه به حكام عباسى كه در قصرهاى الوان بغداد مى زيستند دهان كجى كرده باشند. كوشك يعقوبى با شكوه ترين كاخ زرنگ بود كه در جنوب غربى شهر ميان دروازه پارس و دروازه طعام قرار داشت. قصر عمر و ليث برادر و جانشين يعقوب نيز در همين مكان واقع بود. كوشك يعقوبى علاوه بر اين كه كاخ مسكونى شاه صفارى محسوب مى گشت دارالاماره وى نيز به حساب میآمد. يعقوب در اين كاخ طرح سفرهاى جنگى خود را با سرهنگان در ميان مى گذاشت و با آنان به شور مى پرداخت. وى نقشه آزادى سرزمين ايران از چنگال اهريمنى عباسيان را با همفكران خويش در همين كاخ پى ريزى كرد و آن را سر لوحه اهداف خود قرار داد. در مقابل كوشك يعقوب, خضرا يا ميدانى قرار داشت كه هر از چند گاه يك بار ((بر خضراى كوشك يعقوبى نشستى تنها, تا هر كه را شغلى بودى به پاى خضرا رفتى و سخن خويش بى حجاب با او بگفتى)).     مولف تاريخ سيستان از عدالت و شهامت و رعيت پرورى يعقوب خاطره خوشايندى نقل مى كند كه با هر گونه ظلم و جور و فساد و تباهى در ستيز بود و خود پيشگام اين امور بود. در يكى از اين روزها كه يعقوب بر آن خضرا نشسته بود در كوى سينك مردى را ديد كه زانوى ماتم در بغل گرفته است. يعقوب انديشيد كه بايد او را غمى بزرگ باشد. پس حاجبى را فرستاد تا آن مرد را به نزد او آوردند. يعقوب علت را پرسيد. مرد گفت: يكى از سرهنگان تو هر شب يا يك شب در ميان بدون اجازه به خانه من میآيد و در حق دختر من ظلم روا مى دارد. يعقوب به او گفت: به خانه برگرد و هر وقت آن سرهنگ به خانه تو آمد به پاى خضرا بيا, در اين جا مردى با سپر و شمشير منتظر تو است. آن مرد رفت و فرداى آن شب سرهنگ به خانه او آمد. مرد بى درنگ به پاى خضرا آمد و در آن جا عيارى را با سپر و شمشير منتظر ديد. سپس آن دو به خانه مرد رفتند و عيار با شمشير خود سرهنگ را به دو نيم كرد. سپس فرمود: چراغ روشن كن و آب و نان بياور. مرد چراغ روشن كرد, ناگاه يعقوب را مقابل خود ديد. يعقوب گفت: آن گاه كه غمت را دريافتم با خداى خود عهد كردم تا آن را مرتفع نسازم روزه خواهم بود. سپس به مرد گفت: جنازه را داخل پارگين بينداز و ديگر روز منادا كرد هر كه مى خواهد سزاى ناحفاظان بيند به لب خندق رود.     حسين يزدانيان مولف زندگانى يعقوب ليث صفار دستگاه حكومتى وى را چنين توصيف كرده كه ((يعقوب براى فر و شكوه دستگاه خود به ويژه براى برابرى با دربار خلافت و براى برابرى با كارگزاران آنها دست به كارهايى مى زد. دستور داده بود دو هزار مرد كارى برگزينند و به هر يك از هزار تن نخست, چماق زرين و به هزار تن ديگر چماقى سيمين بدهند. آنان موظف بودند چماق ها را بر دوش گذارده در عيدها و جشن ها و روزهاى رسمى در دو صف برابر هم در كنار منبر او بايستند تا فرستادگان يا كسانى كه به ديدار او مىآيند دستگاه يعقوب را كمتر از دستگاه خلافت به حساب نياورند)).     ابن حوقل از يك دارالاماره قديمى در پشت مسجد جامع گزارش مى دهد كه پس از چندى به ربض ميان دروازه طعام و دروازه فارس انتقال يافت. احتمال دارد اين دارالاماره متعلق به عمرو دومين پادشاه صفارى بوده باشد. از ديگر قصرها و عمارات با شكوه زرنگ مى توان از كوشك خلفى, سراى طاهر, قصر بوالحسنى, و قصر ملك نصير الدين محمد نام برد.     زرنگ علاوه بر اين كه جمعيت كثيرى را در خود جاى داده بود از اطراف و اكناف مملكت نيز تجار و بازرگانان و مسافران و عياران و سپاهيان در آن جا گرد آمده بودند. بديهى است كه در چنين شهر پرجمعيتى كه دليرى و گردنكشى از خصوصيات بارز مردان آن بود و با شمشيرهاى آخته در خيابان ها و كوچه ها گام برمى داشتند هر آن اتفاقات و حوادث ناگوارى رخ مى داد, از اين رو براى تنبيه خاطيان ((زندان بزرگى در شارستان, نزديك مسجد جامع ساخته بودند)). در همين زندان بود كه آخرين حكمران عرب (درهم بن نضر) را محبوس كردند و سيستانيان پس از استقلال يعقوب را در سال 247 قمرى به پادشاهى برگزيدند.     دارالضرب زرنگ و خزانه آن در شارستان قرار داشت. مهمترين خزانه ها از آن عمروبن ليث بود. اين خزانه ها كه به ارك شهرت داشت ميان باب كركويه و نيشك به فرمان عمرو تإسيس گرديدند و انباشته از ثروت هاى كلانى بودند كه در جريان تصرف ولايات و شهرهاى مختلف ايران به زرنگ انتقال داده بودند. عباس پرويز خزائن عمرو ليث را چهار ارك مى داند ((يكى مخصوص مهمات لشكرى و دو ديگر خزينه مال صدقات مربوط به جيره سپاهيان و سه ديگر خزينه مال خاص, مخصوص دستگاه امارت و مصارف خود عمرو و خزينه عمومى جهت عمال و حكام)).     بناهاى عمومى زرنگ نيز در خور تعمق و بررسى است. بازار مهمترين مركز تجارى و محل داد و ستد ساكنين شهر يا كسبه و تجار بود كه علاوه بر تإمين مايحتاج روزانه, محصولات خويش مانند پارچه هاى ابريشمى و زيلو و فرش و خرما و انگوزه را به فروش مى رساندند. بازارهاى داخل شهر پيرامون مسجد جامع قرار داشت و بسيار آباد بود. بازارهاى ربض از جمله بازار عمرو كه به دستور وى ساخته شد نيز بسيار آباد بود. عايدى هزار درهمى روزانه اين بازار صرف مسجد جامع و بيمارستان شهر و مسجد حرام مى شد. بازار شهر از دروازه فارس تا دروازه مينا پيوسته بود و طول آن به نيم فرسخ مى رسيد. تاريخ سيستان علاوه بر بازار عمرو از بازارهاى ديگر مانند بازار سراجان و بازار نو و بازار در طعام نام برده است. از محل بيمارستان و كاروانسرا و حمام شهر شواهدى در دست نيست, اما از قرائن پيداست كه چنين تإسيساتى در شهر بزرگى مانند زرنگ وجود داشته است. عمرو ليث علاقه زيادى به ايجاد ابنيه و كاروانسرا و رباط جهت آسايش مسافرين داشت. بعضى از مورخين مى گويند عمرو در دوران امارت خويش هزار رباط و پانصد مسجد آدينه و مناره احداث كرد و پل هاى فراوان در نقاط مختلف قلمرو حكومتى خود ساخت.     شهر زرنگ داراى محلات و كویهاى مختلفى بود. اين كویها و محلات به وسيله خيابان و كوچه به يكديگر متصل مى گرديدند. احتمالا هر كوى متعلق به قشر خاصى از اصناف و طبقات اجتماعى بود كه بر حسب موقعيت شغلى و اجتماعيى كه داشتند كوى و سراى آنها در منطقه ويژه اى از شارستان و ربض قرار داشت. از سوى ديگر فرم و گستردگى منازل مسكونى آنان ارتباط مستقيمى با درآمد و موقعيت اجتماعى افراد داشت. در تاريخ سيستان از كویهاى مختلف اين شهر نام برده شده كه تعدادى از آنها بدين قرارند: كوى سينك, كوى عبدالله حفص مقابل دروازه پارس, كوى زنان, كوى رخ, كوى فراه, محله كلاشير, حوربندان, گاشن, كوى ميار و كوى كوشه.    خانه هاى اهالى شهر به موازات يكديگر در دو سوى كوچه ها و خيابان ها رو به جنوب قرار داشت. دليل اين امر آن بود كه بادهاى 120 روزه سيستان از شمال غرب مى وزند. هم اكنون نيز ساكنان اين منطقه در ورودى منازل خود را پشت به باد مى سازند. بناهاى شهر زرنگ عموما از گل و خشت بود و سقف آنها را طاق مى زدند. دليل عدم استفاده از چوب را جغرافيا نگاران رطوبت موجود در منطقه دانسته اند كه چوب را فاسد مى كند و موريانه در آن راه مى يابد. با اين حال گل و خشت بهترين نوع .:  ادامه مطلب :.   لينک ثابت |یکشنبه یکم اسفند 1389| موضوع: |   3 نظر   نقدی بر یک نظر   نويسنده :  هامون چندی پیش مطلبی در وبلاگ هامون درج شد تحت عنوان تقدس کوه خواجه در آیین زرتشت که در آن پیشینه تاریخی و احترام کوه خواجه در نزد آیین زرتشت با همان احساس زرتشتیان درج شده بود . یکی از خوانندگان محترم هامون بعد از نگرش مطلب نظری داده بود تحت این عنوان: ظاهر امر باید مسلمان باشید، ولی تقدس کوه خواجه در آئین زرتشت چه ربطی به سیستانی مسلمان و شیعه دارد؟ شاید هم احساسات وطن پرستی باعث شده تا از خدمات متقابل اسلام و سیستان غافل شوید. در هر صورت بجای تبلیغ برای دین منسوخ شدهء زردشتی امیدوارم همشهری بنده برای اسلام و خدمات آن و اهمیتی که سیستانیها به آئین پاک اسلام میدهند بپردازید. باید خدمت دوست فرزانه خودم عرض کنم . نیت بنده از درج مطلب فوق توهین به اسلام و جایگاه بالای آن نبوده و نیست ، اگر خوب مطلب را بخوانید کلمه ای راجع به اسلام درج نشده که شما اینگونه برآشفته شده اید . به اعتقاد بنده اسلام آخرین آیین ، حضرت محمد (ص) آخرین رسول و کتاب قرآن اشرف الکتب میباشد . . هدف اینجانب بعنوان یک محقق که ناگفته های تاریخ سیستان را تشریح میکند احاطه شدن در قید و بندهای تعصب و سطحی نگری نیست . بلکه نمایان ساختن واقعیات تاریخ پنهان مانده یک سرزمین مظلوم میباشد که در همه اعصار و قرون و در نزد همه آیین ها اهم از زرتشتی و مسیحی و کلیمی و اسلام مورد احترام و اکرام بوده و در نزد همه ادیان بدیده احترام نگریسته میشده . اگر اینگونه نبود امروز فراموش شده نبود و پیکرش از زخم شمشیرها پاره پاره . دوست عزیز وقتی اینجانب در کتب سایر اقوام و عقاید در مورد سیستان مطلبی پیدا میکنم و میبینم با چنان احساس گرم و عطوفت زایدالوصفی راجع به این سرزمین کهن سخن میسرایند ، حیفم می آید این احساس را به خوانندگان منتقل نکنم . کدام احساس و عاطفه بشری میتواند عین مطلب آنان را درج نکند . وقتی میبینم احساسات پاک بشری در هر زمان از تاریخ بر دین مداری و رادمردی و دشمن ستیزی و عشق و احساس بشری سرزمین سیستان و مردمش با صراحت صحه میگذارند نباید کسر شان مان بیاید که در آیین زرتشت بر قداست کوه خواجه صحه گذاشته اند . اگر از نظر شما آیین زرتشت با آن شعار انسانیش دشمن سیستان بوده . پس بایستی به نظر دشمنی دانا که برای قطعه ای از این خاک مردپرور تقدس قایل شده ارج بنهیم . به اعتقاد من همه ادیان مقدس هستند به اعتقاد بنده سخن خوب و پسندیده از طرف هرکس حتی دشمن انسان قابل پذیرش و پسندیده است .       لينک ثابت |شنبه بیست و دوم آبان 1389| موضوع: |   3 نظر   تقدس كوه خواجه در كيش و آيين زرتشت   نويسنده :  هامون كوه خواجه در 30 كيلومتري جنوب غربي شهر زابل در استان سيستان و بلوچستان واقع شده است. كاخ و معبد كوه خواجه از شاهكارهاي معماري ايران بشمار مي رود. در ادبيات مزديسنا و كتب پهلوي ساساني، اين كوه مقام مقدسي پيرامون پيدايش موعودهاي زرتشتي داشته و از آن با نام « كوه خدا » يا « اهورن » ياد شده است. همچنين كوه اوشي دام، اوشي غم يا اوشي دم، اوشي دارنا و يا اوش داشتار در متون پهلوي همان كوه خواجه است. در كتاب اوستا آمده است 2244 كوه در ايران وجود دارد كه تنها يك كوه از آنها جنبه مذهبي پيدا كرده است وآن «كوه اوشيدا» مي باشد كه كراراً در انجيل هاي مقدسه نيز از آن ياد شده است. هر تسفلد آلماني كه يكي از باستان شناسان برجسته جهان است و اشراف كاملي به تاريخ مذهبي اساطيري ايران باستان داشته است، مي نويسد كه اوشيدا به معني اوش = هوش است، كه به معني روح باطني يا هوش عقل مي باشد اما در كليه زبانهاي هند و اروپا منسوب است به گوش و اوشيدا ممكن است به معني كوه سحرگاهي و يا كوه باطني باشد كه تقريباً مترادف با وحي است. در اين كوه است كه سوشانا (سوشيانت) ظهور پيدا مي كند و او را نجات دهنده آيين مزديسنا مي دانند. بنابر روايات مذهبي زرتشتيان، عالم از بدو خلقت روح تا پايان به دوازده هزاره تقسيم مي شود كه دهمين هزاره، هزاره هوشيدر و سپس هزاره هوشيدر ماه و در آخر هزاره سوشيانت است. در فقره 66 زامياد يشت چنين آمده است: « فر كياني از آن كسي است كه شهرياري وي از آن جايي كه رود هيرمند، درياچه كيانسيه(هامون) را تشكيل مي دهد بر خاسته باشد، آن جايي است كه كوه اوشيدم جاي دارد و از گرداگرد آن آب بسيار از كوهها سرازير شده است.» بسياري از محققين معتقدند كه كوه اوشيدم يا اوشيدر در سيستان است و جايي كه رود هيرمند، درياچه هامون را تشكيل داده همانا كوه خواجه است. زيرا در دشت سيستان غير از كوه خواجه، هيچ پشته سنگي ديگري وجود ندارد تا هيرمند بر پيرامون آن بريزد. بنابراين كوه خواجه از روزگاران گذشته و از عهد بزرگي و سرافرازي ايران، پرستشگاه پاك دينان و مسكن پارسايان و جايگاه عبادت بزرگان دين مزديسنا بوده و امروز نيز نزد مردم مسلمان سيستان از قداست خاصي برخوردار بوده است و زمانهاي گذشته معتقدان زرتشتي به انتظار ظهور سوشيانش در آن جا جمع مي شده اند. هر چند كه اين كوه در نگاه ساير اديان نيز مقدس و مورد احترام است. استاد پورداوود مي گويد: شرافت هامون در اين است كه در آينده سه پسر از پشت اَشو زرتشت از كنار آن ظهور خواهند كرد كه هر يك به فاصله هزارسال از همديگر از دامان پاك دختران خاندان بهروز (بهروج) پا به عرصه وجود خواهند گذاشت. منابع:http://www.shahrestani.blogfa.com     لينک ثابت |سه شنبه هجدهم آبان 1389| موضوع: |   3 نظر   آخرين مطالب وقایع عبرت آموز تاریخ آغاز یک تراژدی برای یک قوم باستانی سوگنامه تاسوكي بر سر اسناد تاريخي سيستان چه آمد خداوند سرزمین کهن و بی پناه سیستان و مردمش را در پناه خود حفظ کند غروب عظمت سلاطین کیانی سیستان شهر زرنج پایتخت باستانی سیستان نقدی بر یک نظر تقدس كوه خواجه در كيش و آيين زرتشت خداوندسرزمین بی پناه سیستان و مردمش رادرپناه خودحفظ کند یعقوب لیث صفاری فرزند برومند سیستان و ناجی ایران از چنگال اعراب نقش سیستان در آزادی ایران از چنگال اعراب معرفی شرف الدین شمس شاعر معاصر سیستانی معرفی چهره های ماندگار عرصه شعر و ادب سیستان کوه خواجه و هامون سیستان سرزمین مقدس زرتشتیان تجزیه سیستان در آستانه انقلاب مشروطیت و غفلت دولت مردان بی خرد قاجار هیرمند از دیروز تا امروز سیستان سرزمین فراموش شده سیستان سرزمین ماسه ها و حماسه ها سخن مدير وبلاگ سیستان نژاد مردم سیستان سیستان زادگاه نخستین ها: وداع تلخ با هامون زیبا سيستان، سرزمين رازهاي ناگشوده و سر به مهر درباره ما   هامون روایت دردهای سرزمینی هست که مردمش در طول تاریخ ایران حماسه آفریدند به روایت تاریخ سپر بلای ایران عزیز بودند و بارها ویران گردید مردمش آواره شدند اما هرگز روحشان را به بیگانگان نفروختند   پيوند روزانه   براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:  هامون   در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد   جستجو &                       در كل اينترنت      در اين سايت   لولگوي دوستان     فال حافظ   فال حافظ       Copyright © 2008 Powered by: BLOGFA|designer: TakTemp.com hamoon-ir هامون hamoon-ir http://hamoon-ir.blogfa.com هامون هامون هامونهامون روایت دردهای سرزمینی هست که مردمش در طول تاریخ ایران حماسه آفریدند به روایت تاریخ سپر بلای ایران عزیز بودند و بارها ویران گردید مردمش آواره شدند اما هرگز روحشان را به بیگانگان نفروختند بر غربت سیستان آنقدر گریست که چشمه های حیات زیبایش خشکید هامون قالب بلاگفا قالب پرشين بلاگ قالب وبلاگ Free Template Blog

بازی محلی آسه میر

اکثر کسانی که ساکن روستا هستند آسه میر یک نوع سوسک سخت بالپوش را میشناسد که در تابستانها بر روی خارشتر ها قرار می گیرد و بچه های روستایی با قطع انتهای مفاصل پاهای عقبی و به جای آن از تیغ های خار شتر قرار میدهند  وسپس از وسط آن از ساقه خشک گندم عبور میدادند این سوسک هروقت می خواهد پرواز کند دور همین ساقه به پرواز ادامه می دهدلذا بچه های نو جوان بیشتر تشویق میشوند وتا زمانی که کارایی پرواز را از دست میدهد از آسه میر به عنوان سر گرمی وبازی استفاده می کردند بهترین زمانی که این کار را انجام می دهندن زمانی است که بچه ها از روستا تا نهر برای آبتنی می روند در این فاصله که معمولا دمای هوا خیلی هم بالااست بچه ها در سایه درختان بید و دیوارها دور هم جمع میشوند وازاین سر گرمی استفاده می کنند

حاج عبدالغنی هرمک زایی

حاج عبدالغنی فرزند کوچک تاغذی است که در جنوب نهور زندگی می کردند ایشان دوره دبستان وراهنمایی را در روستای اسکل به پایان رساند بعد از اتمام دوره دبیرستان استخدام شد لذا با شروع جنگ تحمیلی بر علیه کشور جمهور اسلامی ایران او سایر هم رزمانش در خط پدافند دفاع از مرزهای غربی ایران قرار گرفتند بعد از یک سال حضور تداوم بخش در خط دفاع مقدس یکی از همرزمانش به نام عیسی هرمک زایی به شهادت مرسد و حاج عبد الغنی هرمک زایی زخمی وبه اسارت نیروهای بعث در میاید او11سال در اسارت نیروهای عراقی بود درسال ۱۳۶۹ همرا ه سایر آزادگان به ایران آمد زمانی که ایشان به اسارت در آمدند  پدرش زنده بود ولی بعد از اسارت در غم فرزند روز شماری کرد تا اینکه پسر را ندید واز دنیا رفت. حاج عبد الغنی داماد حاج رحمان هرمزی ساکن تپه دز است حاج آقادر فراگیری زبان انگلیسی سنگ بناوهمت مضاعف را گذاشت وهم اکنون یکی از پیش کسوتان کانون باز نشستگان است او اکنون در بستر نقاهت حاصل از شکنجه های دوران بعثی به سر می برد از خداوند منان آرزوی بهبودی ایشان را می طلبیم وبرای سلامتی ایشان دعا می کنیم

ملا محمد کیخا

اگر بخش معرفی روحانیون نهور را مطالعه کرده باشید میدانید که آقای ملا محمد کیخا ۱۵ سال درنهور (قبل از میرزایی ) و  خانواد ه اش در منزل یادگار آزاد خواجه داد حضور داشته اند ایشان اصالت از روستای ژاله ای سیستان دارند ولی بعد از ۱۵ سال بر اساس سفارش میرعباس کلانتری به روستای اسکل رفتند ایشان نیز در نهور منشاء خدمات بسیار زیادی بودند خداوند او را قرین رحمت خویش قرار دهد و فرزندان اورا که امروز هریک استاد و ستاره درخشش منطقه بنجار به شمار می ایند موفق و موید بداردان شاءالله

بیمه زراعت بدون پرداخت پول

یکی از کشاورزان نهور 70 سال است کشاورزی میکند ایشان هر ساله زمین های مورد نظر را کشت  میکند لذا چند سال است زمین های همسایه آلوده به سیاهک وزنگ غلات میشود ولی مزرعه ایشان الودگی پیدا نمی کند. ایشان سخت معتقد است که بذری راکه زکات آن پر داخت نشود در زمین کشت نمی کنم  حتی بذری که زکات آن داده نشود جزء برنامه غذایی خود قرار نمی دهد او می گوید برای دوسال زراعی کشاورزان ما امتحان کنند ضرری ندارد حتی ایشان در مسئله شیر گاوشان این کارا انجام داده اند و اثرات بسیار خوبی مشا هده کرد ه اند بنا به در خواست ایشان این تجربه نوشته شد و بازهم تاکید میکند کشاورزان و بزرگواران تولید کننده محترم شما این  هدف را در نتیجه کارتان اعمال کنید در باز یافت نتیجه برگ برنده با شماست  او می گوید از یک خرمن در روستا موقع برداشت  حق جفت یا همان شخم زن قدیمی - حق سید - حق نجار -حق روحانی - خمس وزکات - مقدار کمی در زمین برای پرندگان - حق سلمانی -و...داده میشد یک کشاورز میتوانست از برداشت همان محصول خرج خود از نظر اقتصادی و از نظر تامین نان تا سال زراعی آِینده متکی به همان گندم برداشت شده باشد چه شده است که با وجود دنیایی پیشرفت و امکانات هنوز نمی توانیم به آن سالها برسیم  او ابراز میدارد که دوری از اصل پرداخت زکات بی بهره گی و بی برکتی می آورد ( کشاورز گمنام در نهور )

انواع انار درزابل باستان

سیستان خود منشاء بسیاری از گیاهان و گونه های میوه است متاسفانه تحصیل کرده های ما بدون  اینکه پیشنه و تاریخ را بررسی کنند در معرفی انار آ نرا جزء گونه وارداتی از هرات یا به نوعی از فرح می دانند در صورتی که انار در منطقه زیست بوم داشته بطوری از این درخت استفاده های بسیاری در موارد دارویی - غذایی -بافندگی صنایع دستی  - خوراکی بر ده اند لذا در تاریخ شما قوم یا اقوامی را نمی توانید بیابید که اندازه مردم سیستان از درخت انار و زیر گونه های آن در زندگی روز مره استفاده کرده باشند درباب اطلاع میتوان گفت انار ترش در تمام جهات بر سایر گونه ها ( می خوش و شیرین ) برتری داشته است و از آن جا که درحت انار درسیستان باستان به علت وجود شرایط مناسب اقلیمی از وزن و درشتی خوبی بر خودار بود قلمه ها و نهال این درخت به سایر نقاط انتقال داده شد. دوما در پر دیس های سیستان در اکثر نقاط انارها بر اساس مزه (شیرین- می خوش -ترش ) در ردیف های خاص خود کشت میشد سوما در مناطق روستایی وحتی شهری که امکان نگه داری گوشت تا مدت معلومی امکان نداشت با جوشاندن گوشت در آب نمک  و خشک کردن آن و سپس قرار دادن آن در دانه های انار ترش آن را تا مدتها سالم نگه می داشتند  وحتی در جنگ ها انتقال گوشت به مسیر های طولانی بااین شیوه صورت می گرفت همین سنت بعدها در سایر ممالک دنیا از سیستانی ها انتقال یافته است ( ابراهیم خواجه دای نهور )

ماک لولکی یا سیاه در نهور

این نوع لوبیا یکی از زیر گونه های لوبیا است که از زمانتهای بسیار دور در روستای خدنگ توسط کربلایی محمد مهماندوست وطایفه خواجه داد کشت وکار میشد در سال 1387 در باغ رمضان کشت گر خواجه داد باز کشت شد و درسال 1389 برای بررسی بیشتر به مرکز تحقیقات سیستان زابل انتقال یافت یگی از زیر گونه های مقاوم به شرایط شور در منطقه سیسستان نهور است تعداد دانه در غلاف وزودرسی اورا از نظر مقایسه با گونه محلی ماک (بور)در جایگاه بالاتری قرار مید هد هم چنانکه از حیث وجود مواد پروتتئین بالاتر از گوشت و قارچ است مهم ترین ایراد این گونه داشتن رنگ سیاه است که متاسفانه روی بازارپسندی آن اثر منفی دارد ان شاءالله بتوانیم با تجدید نظر در معرفی این زیر گونه اقدامات لازم را برداریم.

کلمات در لهجه نهور 3


فارسی انگلیسی زابلی
هندوانه kavalکول
باد گیر kolakکولک
کهنهkonahکونه
نوعی بازی kachکیچ
نوعی بازی درنهور kach. domooکیچ دمو
پیمانه kalکیل
کج keelکیل
گهواره gAzakگازک
محل نگه دار دام در نهور Gashگاش
حرف - سخن gapگپ
دامدار godArگو دار
کجل Gargگرگ
سرما خوردگی garm goshakگرم جوشک
گران قیمت grooگرو
گریان garuooگریو
نوعی از گونه درخت در زابل gazگز
گریبان garboگر بو
گوسفند gosfah گوسفه
گوساله gosla گوسله
خربزه galooگه-لو
گمان gmoگمو
گندیده gen dah گنده
گاو goگو
قارچ gubalakگو به لک
بچه gochaگوچه
زنبور
زنبور زرد gog -sorakگوجه سورک
مخلوط شیر و ماست gor mAsگور ماس
شخم gor neeگورنی
گرسنه godhnahگوشنه
توپ بازی gok- bAzee گو کبازی
سوسک سیاه go ga lonak گو گه لونه ک
تیله golahگوله
لیوان gilAsگیلاس
غروب go .gomگو گم
پشه lAtak لاتک
یک دست پر Lapلپ
گوشه های بریده Lap chokلپچک
چوب دستی padageeپدگی
پارچه کهنه Latahلته
نوعی غذا است lete zardلتی زرد
افسار LaGOMله جوم
چسبیده LACHلچ
روسری LACHAK لچک
ادم کثیف -بی مبالات LACHARلجر
تکه های چوب LaCHOلچو
ریزش مو leddidiaلددی ده
آب دهان larلر
لرزاننده larzonakلرزونک
اب دهان خارج میشود larokلرروک
جسم - پیکر lashلش
فشارlofلف
آویزان lakatoلک ه تو
ران lemarلمر
لپها lamoskooلمو سکو
نوعی نان نازک در سیستان LavASHلواش
لبهای آویزان LOOCHلوچ
پوست خربزه و هنداوانه LoSHلوش
شتر نر LOKلوک
کلفت LOKلوک
چاق LOK, CHAG لوک . چاق
غده LOKaHلوکه
آدم زیر آب کاه LOGOSHلو گوش
حشرات LULAK.OgOGaKلولک وجوجک
عمامه LONGOTahلونگوته
وسیله ای که نان را با آن داخل تنور می گذارند LOVANDAKلو وندک
برادر La.LAله له
آدم خل LAKA لیخه
لخت وبرهنه lEESKلیسک

حسن شهرکی فرزند ابرهیم فقیر

ایشان بعد از ترک تحصیل به همراه برادر بزرگ خود حسین در کار ارماتور بندی فعالیت خود را اغاز نمود  بعد از بدست آوردن تجربه درسال 1348 به گر گان عزیمت نمود و خانم ایشان از طایفه اکبری ساکن ده بزی هستند هم اکنون یکی از معماران بزرگ هستند  فرزندان این بزرگوار دارای تحصیلات عالی ودر مسئولیت های مختلف مشغول خدمت هستند خداوند او و خانواد ه اش را توفیق عنایت فرماید ان شاء الله

نوتی لج تقلیداز کشاورزی سنتی

در زمانهای گذشته نیاکان ما فقط از لایه سطحی خاک استفاده می کردند یعنی همان گاو آهن دامی حدود 20تا 30 سانتیمتر سطح خاک را جابه جا می کرد لذا وسیله ای که خاک را تا عمق پایین تر زیر رو کند وجود نداشت  وهرساله همان خاک سطحی مورد  بهر ه برداری قرار می گرفت این خود نشان گر ان است که با پیشرفت  مکانیزاسون در بخش ماشین آلات  لایه خاک دست خوش تغییرات دست بشر قرار گرفت و اب شویی مواد عالی - فرسایش با به هم خوردن سطح زراعی - از بین بردن مو جودات مفید  سطح خاک وبسیاری از مزایارا از دست دادیم وبه جای آن بهره وری غیر اصولی ( تکنولوژِ ی  کود و ماشین ) به طبیعت و محیط زیست از شیوه های مختلف ضرر وارد شد  علمای کشاورزی دریک نگرش به زندگی گذشتگان و بررسی آن متوجه شدند که نیا کان با توجه به آنکه قدرت بهره وری را از راههایی که باعث خسارت به محیط و اکو سیستم میشدرا انجام نمی دادند و برای حفظ ان ارزش قائل بودند  مجبور شدند تا به فکر طراحی دستگاهی شوند که از نظر اقتصادی در کشاورزی موثر باشد زیرا شخم های بی رویه ضمن صرف هزینه های بالا از کارایی خوبی بر خودار نیست بنا بر این دستگاه نو تی لج که نوعی بذر کار خطی در کشت حفاظتی به شمار می آید طراحی شد این دستگاه در  منطقه سیتان دوسال است که از طریق جهاد کشاورزی سیستان برای کشاورزان کشت و کار انجام می دهد این دستگاه با تر اکتور یدک کشیده مشود وهنگامی که زمین با روش هیرم کاری آماده کشت یا به اصطلاح گاورو مشود داخل زمین وارود مشود و وفقط خطها ی کشت برای قرار گرفتن بذر شخم می خورد و بین ردیفها بدون شخم باقی می ماند حتی تر کیب بافت و ساختمان خاک بهم نمی خورد ( ارسال کننده قاسم کشتگر)