چخانسور
چَخانسور شهر کوچکی است در جنوب غربی افغانستان و در نزدیکی مرز ایران. این شهر مرکز ولسوالی چخانسور در ولایت نیمروز است.ودراصل درقلمرو حکومت ایران بوده وبعلت کم محلی حکومت قاجار بدست افغانها افتادوتاکنون اقدامی برای بازپس گیری ان ازسوی ایران صورت نگرفته است
چخانسور شهر اصلی دلتای بیابانی رود خاشرود است و در پاییندست این رود واقع شدهاست.
پیشینه
بازماندههای باستانشناسی و شبکههای کهن آبیاری نشان میدهد که انسانها از دیرباز در این محل زندگی میکردهاند اما نام چخانسور در کتابهای تاریخی از سده سیزدهم هجری (۱۹ میلادی) به اینسو ذکر شدهاست.
ممکن است چخانسور همان سرووار/سروزان باستانی باشد که اصطخری در نوشتههای خود از آن یاد کردهاست. چخانسور را چغانسور نیز مینوشتند و سور را در این نام به معنای جشن و عروسی میدانند. هنری راولینسون معنای آن را «تپه عروسی» دانسته و نامگذاری آن را با روایات سنتی «ازدواج دختر رستم» مرتبط میداند.
چخانسور زمانی در دست دودمانی از میرهای محلی بود ولی در آغاز سده ۱۹/۱۳ بلوچهای سنجرانی کنترل آن را به دست گرفتند و چخانسور مرکز شمالیترین امیرنشین آنها شد.
در زمان فرمانروایی ملک بهرام کیانی در سیستان که همزمان با دوره فتحعلیشاه قاجار بود، اقتدار کیانیان بر سیستان روز به روز متزلزلتر شد و خانهای محلی همچون علمخان نارویی، میرخان سربندی، هاشمخان شهرکی و فرزندان جانبیگ سنجرانی قدرت زیادی به دست آوردند. این در حالی بود که سالوخان اسحاقزئی معروف به شاهپسندخان نیز در لاش و جوین حکومت خودسرانهای را ایجاد کرده بود. در این میان پیوند جلالالدین فرزند ملک بهرام کیانی با دختر خانجان خان فرزند جان بیگ سنجرانی اعتبار زیادی برای خانجان خان سنجرانی حاصل کرد و وی در منطقه چخانسور حاکم مقتدری شد.
پس از آن ابراهیم خان سنجرانی جانشین خانجان خان سنجرانی در چخانسور فرمانروایی میکرد و هیرمند سُفلی و مناطق مهمی همچون بندر کمالخان و چهار برجک هم در اختیار دیگر خانهای طایفهی سنجرانی یعنی سردار کمالخان و سردار امامخان قرار داشت
این شهر در سال ۱۸۴۵ حدود ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ خانه داشت و از قلعهای بزرگ، بازار، پنج گرمابه همگانی، دو کاروانسرا و یک مسجد برخوردار بود.
پیوستن به افغانستان
در زمان قاجار حاکمان چخانسور کم و بیش از دولت ایران اطاعت میکردند. پس از اینکه در سال ۱۲۸۲ ق سردار احمدخان حاکم لاش و جوین و ابراهیمخان حاکم چخانسور برخلاف رویهٔ پیشین خود از حکومت افغانستان ابراز تبعیت کردند دولت ایران تحمل این وضعیت را جایز نشمرد و سپاهیانی به فرماندهی مظفرالدوله در سال ۱۲۸۳ ق به کمک سردار تاجمحمدخان سربندی حاکم مطیع دولت ایران در سیستان فرستاد. تاجمحمدخان موفق شد به کمک این سپاهیان، ابراهیمخان سنجرانی حاکم چخانسور را شکست دهد و متصرفات وی را در غرب هیرمند تصرف کند.
در سال ۱۲۸۴ ناصرالدینشاه با گماردن امیر علمخان حشمتالملک امیر قائنات به حکومت سیستان، زمینه برای اعمال اقتدار دولت ایران در سرتاسر سیستان فراهم کرد. امیر حشمتالملک کوشید مناسبات نزدیکی با دیگر خاندانهای سیستانی و بزرگان آنها برقرار کند، ایجاد پیوندهای خانوادگی با سردار شریفخان نارویی حکمران منطقهٔ برج علمخان، سردار ابراهیمخان سنجرانی حکمران چخانسور و سردار احمدخان اسحاقزئی حاکم لاش و جوین از اقداماتی بود که موجب نزدیکی هرچه بیشتر حشمتالملک با خانها و سرداران قدرتمند سیستان شد.
امیر حشمتالملک اقدامات زیادی را نیز برای متقاعدکردن حاکمان چخانسور و لاش و جوین به اطاعت از دولت ایران انجام داد. این تلاشها بهویژه دربارهٔ حکومت چخانسور که در آن زمان عملاً در اختیار خانجهان خان پسر سردار ابراهیمخان قرار داشت، مؤثر افتاد و وی آمادگی لازم برای اینکه چخانسور را جزئی از قلمرو دولت ایران کند، نشان داد. ولی این اقدامات به دلیل حمایتنکردن دولت مرکزی، ره به جایی نبرد و دربار تهران با خودداری از پذیرش سردار خانجهان خان و تکلیفکردن به پدر وی سردار ابراهیمخان به حضوریافتن در تهران برای ابراز اطاعت به شاه، فرصت مناسبی را برای به تسلط درآوردن منطقهٔ چخانسور از دست داد. درپی آن، حکومت افغانستان، اعتماد خانجهان خان را جلب میکند و فرمانروای چخانسور متحد این حکومت میشود. امیر حشمتالملک بعدها در گزارشی دربارهٔ این بیتوجهی دولت مرکزی به وضعیت منطقهٔ چخانسور، ابراز داشت:
همین خان جهان خان پسر سردار ابراهیم خان را حسب الأمر اولیای دولت قوی شوکت علیه امیدوار نموده، سه و چهار دفعه به شهر ناصرآباد (
زابل کنونی) آمده و مبالغی از اسب و تفنگ و جبه و سرداری و وجه نقد بابت مواجب به خودش و کدخدایانش تعارف و انعام داده شد و همهٔ اسباب سفرش را هم مهیا نمود که عازم خاکپای مبارک شهریاری روحی و روح العالمین فداه گردد، قبل از آنکه گزارش را عرضه داشت نماید، فرمان همایون به سرافرازی بنده صادر گردید که خان جهان خان نیاید و مواجب هم قبول نیست اگر سردار ابراهیم خان میآید فبها و الا پسرش نیاید. سردار ابراهیم خان که بر سر کار معلوم است که شش ماه به شش ماه از میان اتاق بیرون نمیآید که همان چند نفر کدخدا و پسر و قوم و خویشانرا ببیند، چگونه شصت منزل راه به دارالخلافهٔ الباهره میرود و باری باعث یأس سردار ابراهیم خان و رفتن پسرش به اردوی افغان از این سبب بود.
ناصرالدین شاه بعدها در این باره تأکید میکند: «در سیستان هرچه مکان خوب و مرغوب بود، گلداسمید به افغان داد، مثل قلعهٔ فتح و چخانسور و سایر املاک آن طرف رود هیرمند را و همچنین این طرف هیرمند، قلعهٔ بندر کمال خان بلوچ که اصل رعیت و نوکر ایران بودند و یک خط مثلث بیمعنا کشید و ما را محصور کرد.»
برخی مهاجرتها
طایفه شهریاری، طایفهای است سیستانی در استان سیستان و بلوچستان ایران است. تمام افراد طایفه شهریاری بر این عقیدهاند که ریشه قومی آنها از شهریار کرج سرچشمه میگیرد. برخی از آگاهان این طایفه، براین باورند که پس از شهریار به منطقه زرنج اولیه یا نادعلی کنونی که مسکن ابتدایی جد آنهاست، مهاجرت و در آنجا سکونت اختیار میکنند. بعد از مدتی، افزایش جمعیت طایفه سبب میشود که متناسب با تعداد و گسترش خانوادهها، آنها به زمینهای کشاورزی بیشتر وملک مرغوبتر نیاز پیدا کرده و از نادعلی به چخانسور مهاجرت میکنند.
طایفه کلبعلی یا علی زائی، از طوایف سیستانی است که خود را از نوادگان حمزه عموی پیامبر اسلام میدانند. سالها پس از کشتهشدن حمزه، یکی از نوادگان وی به نام نیکه در جنگ با هند در ناحیه کلکته کشته شد و در همانجا به خاک سپرده شد که براساس ادعای مطلعین طایفه کلبعلی، آرامگاه وی زیارتگاه مسلمین هند است.
کلبعلی از نوادگان علی نیکهاست که پس از وی افراد زبدهای چون مولاداد و محمدخان و محمد اسماعیل خان وجود داشتهاند که پسران محمداسماعیل خان بعد از کشته شدن پدرشان در هرات و چخانسور افغانستان مسکن گزیدند و شاخههای هراتی و چخانسوری را بوجود آوردند. عبدالحسین خان بزرگ و رییس طایفه کلبعلی در چخانسور افغانستان است.
طایفه آبیل در زابل ساکن هستند و جمع کثیری از طایفه آبیل در سطح شهر زابل و زاهدان سکونت دارند.این طایفه در ستیزهجویی و خوی جنگجویانه زبانزد بوده و در پی این خصلت یک تیره از آبیلها پس از کشتار تعداد کثیری از هندوها به منطقه بلوچستان پاکستان مهاجرت کردند و سپس عدهای در چخانسور و گنگ ساکن شدند. آبیلها را باقی مانده قوم ابهیریا میداند که در سواحل دریای عمان و منطقه بلوچستان پاکستان سکونت داشتهاند. همچنین حدود ۱۰۰ سال پیش تعداد ۲۹۴ خانواده از طایفه آبیل در ناحیه گنگ و تعداد ۳۲۰ خانواده در چخانسور زندگی میکردهاند.
کاشانی یا کشانی هم جزئی از قبیله شاهوانی هستند که بهعلت نزاع یا گچلیها بیشتر از پنجگور به چخانسور رفتند. کاشانیهای پنجگور گلهچران و گهگاه در ناحیه شهباز برزگر بودند.[۱]
بلوچهای ترکمنستان عمدتاً از منطقه چخانسور به آن کشور آمدهاند.[۲]
توصیف ذوالفقار کرمانی
ذوالفقار کرمانی، نویسنده کتاب جغرافیای نیمروز، که در سال ۱۲۸۸ قمری به دستور ناصرالدینشاه قاجار، شاه ایران، برای تهیهٔ نقشه سیستان و تعیین مرزهای ایران با افغانستان به آن منطقه رفته به چخانسور نیز سر زده و از آن با نام چخنشور و گاه خچنشور یاد میکند. وی در صفحه ۹۷ کتاب جغرافیای نیمروز مینویسد[۳]:
یوم سهشنبه دهم، اول صبح چند راس گوسفند خریده قربانی نموده سوار شدیم تا یک فرسخی چخنشور رفته همهجا نقشه برداشته، خود چخنشور با دوربین خوب دیده میشد. تحقیق وضع چخنشور را از میردرویشخان که از صاحبان چخنشور بود کردم از قراری که مذکور داشت سه قلعه در میان هم، قلعه سیم که ارک است روی تپه واقع شده، دور تپه هم قلعه دیگری در وسط ارک که خانه سردار ابراهیم خان میباشد برج بلند مستحکمی سه مرتبه. سردار ابراهیم خان در میان همان برج منزل دارد. حالت سردار ابراهیم خان این است که از مردم دوری میکند؛ تمام حکمرانی میان طایفه را زنش، مادر خانخان، میکند... از قرار مذکور قلعه اول چخنشور خیلی مستحکم است. قطر دیوار با خاکریزی که وصل به دیوار است بیست و پنج
ذرع است. عرض شمالی چخنشور ۳-۸-۳۱، طول شرقیاش از دارالخلافه ۲۰-۲۳-۱۰. اطراف چخنشور در تمام صحرا نیزار و علامت مرداب است که از آب خوشرود مرداب بودهاست.
- Encyclopaedia Iranica: ČAḴĀNSŪR
- احمدی، حسن. جغرافیای تاریخی سیستان، سفر با سفرنامهها، تهران: مؤلف، ۱۳۷۸.
- غلامعلی رئیس الذاکرین. زادسروان سیستان. چاپ ۱۳۷۰.
- جی. پی. تیت. سیستان جلد دوم. چاپ مشهد ۱۳۶۲. اداره کل ارشاد اسلامی سیستان و بلوچستان.
- کتاب سیستان و مرزهای آن، نوشته محمدعلی بهمنی قاجار. ۲۰ اسفند ۱۳۸۹.
- جایگاه و بلندا
پیوند به بیرون